
زنده یاد شعبان مهدی پور
حلاليت شرعي!
روزي پدر مجاهد شهيد شعبان مهديپور، پريشان و گرفته نزد من آمد و با حالتي برافروخته گفت احظاريهاي از طرف دادگاه انقلاب براي من آمده، چون يكي دو سال از اعدام پسرم گذشته است احظاريهاي اينچنيني برايم تعجب آور بود. بعد از اتمام كار عملگي رفتم دادگاه انقلاب و خودم را معرفي كردم.
ماموري بيست تومان به من داد و گفت: «وقتي پسرت اعدام شد اين پول در جيب شلوارش بود، بيا بگير! چون از نظر شرعي به شما تعلق دارد و براي ما حلال نيست». پدر داغدار بياختيار در آن محيط مخوف فحش هايي از دهانش عليه رژيم درميآيد. مي گفت: يكي از ماموران رژيم دستم را گرفت و گفت :«اينجا فحش نده، حاكم شرع اينجاست. برو بيرون! همه مردم دارند به ما فحش ميدهند، تو هم فحش بده!» و شايد بر همين قياس رفسنجاني گفته بود ما به قضاوت تاريخ كاري نداريم، ما ميخواهيم نظام سرپا بماند.
وقتي درخت بيافتد، روي سر ما ميافتد!
فردي بود اهل قاديكلا[1] به نام خان آقا مهديپور، پسرعموي شعبان مهديپور كه پيشتر اشاره كردم در 25 شهريور 60 اعدام شد. وي هوادار مجاهدين[2] بود، بعدها ظاهرا پاسدار شد و كلت كمري به كمرش بسته بود و پسر عمويش را روزي ضمن ملاقاتي ديده بود و تهديد كرده بود اگر لازم شد با همين كلت به تو شليك خواهم كرد. وقتي بگير و ببندها و اعدام ها شروع شد، حسن عظيمي قاديكلايي را كه نزد ما ( در زندان) بسر مي برده بود اعدام كردند. خان آقا در مراسم خاكسپارياش شروع ميكند به عكسبرداري. وي را بخاطر همين موضوع دستگير ميكنند و به نزد ما آوردند. وقتي شعبان چشمش به پسر عمويش ميافتد به وي ميگويد: «نگفتم وقتي درخت بيافتد، روي سر ما ميافتد»[3]. وي چيزي نگفت. ولي من به شعبان بخاطر حرفش اعتراض كردم و در خلوت به او گفتم: تو چه ميداني كه قضيه از چه قرار است!؟ همينكه وي الان نزد ما در اينجاست كافيست و نبايد چيزي به او گفت. شعبان ديگر معترض وي نگرديد و خان آقا نيز بعد از اعدام شعبان ظاهرا به جرم عكسبرداري اعدام شد.
ورا![4]
از همه مضحكتر اينكه گويا مقامات تهران نشين خط داده بودند كه كشاورزان را نكشيد چون برنج كم خواهد آمد. آمدند از ما پرسيدند چه كساني شاليكارند تا در جرم آنها و حكم دادگاه تاثير داشته باشد. چند تن بلند شدند و همه گفتند ما شاليكاريم، كه ما هم خندهمان گرفته بود.
دموكراسي زير درخت انجير!
طي شب پاسدار نوروزيان[5] هربار وارد اتاق ميشد و با ما خوش و بش ميكرد و كيف اش كوك بود كه دارها درحال برافراشته شدن هستند، مثلا از شلاق خوردن هاي صادق قريشي[6] ميگفت يا ميگفت:«دلت براي زير درخت انجير[7] تنگ شده!؟». صبح پس از خوردن سحري و خواندن نماز، صندوقي آوردند و گفتند هر كس كه در انتخابات رياست جمهوري شركت بكند به وظيفه شرعياش عمل كرده است. نوروزيان گفت:«شركت در انتخابات در محاكمه شما تاثير مثبت دارد». پچ پچ شروع شد و عينالله ادهمي به من گفت:«بيا شركت كنيم تا پرونده مان سبكتر شود». گفتم:«چون در انتخابات شركت نكرديم ما را آوردند اينجا (زندان)، حالا كه اينجا هستيم شركت كردن در انتخابات چه معني دارد!؟»… بخاطر اينكه بهانه بياورم گفتم:«ما كه شناسنامه نداريم تا در انتخابات شركت كنيم». نوروزيان گفت:«مهم نيست. چون شما كه نمي توانيد بجاي ديگري برويد و دوباره راي بدهيد!». البته نوروزيان گفت:«اجباري هم در شركت كردن نداريد».!
[1] نام روستايي در قائم شهر (شاهي سابق)
[2] مجاهدين خلق
[3] احتمالا يك ضرب المثل مازندراني است
[4] ورا اصطلاحي مازني و به معني كاريست با داس براي تراشيدن و از بين بردن بوتههاي زايد. اين اصطلاح در اوايل انقلاب بين پاسداران مصطلح و مراد از آن پاكسازي محله ها از مجاهدين خلق، فداييان، گروه اقليت، حزب كمونيستي طوفان و امثالهم بود.
[5] امرالله نوروزيان، سرپرست زندان قائمشهر در سال 1360
[6] سيد صادق قريشي، عضو سازمان مجاهدين خلق كه در سال 1360 تيرباران شد.
[7] نخستين اعدام هاي قائمشهر بعد از انقلاب در محلي در جاده شيرگاه موسوم به زير درخت انجير صورت ميگرفت.
منابع
آخرين ليست شهداي قائم شهر
انجیر دار شهر من
