می 23, 2009
آوریل 24, 2009
دلم تنگ شده است، براي خبري خوش

دلم تنگ شده است؛ براي خبري خوش! كه بگويي برايم يا بگويم برايت. براي برق چشمانت ، جمله “ خدا را شكر“ و آه شادمانه بعد از گفتنش.
صليب در مشت در تختخواب دراز كشيده اي؛ خشمگين از من و خدايت كه هر دو برايت بد مي آوريم. دراز كشيده ام، با سيگاري در دست، بروي قاليچه اي مندرس، پهن شده در تراس كوچك خانه و دلم تنگ شده براي آن دو ابروي چين خورده و موعظه قديمي كه “ مي كشي آخر خودت را با اين سيگار!“
ولي من هنوز زنده ام با قلبي طپنده و آرزويي كه كاش جاي آني بودم كه تا ديروز در خود داشتي؛ حجمي مبهم با قلبي بازايستاده از طپش.
از پله ها كه پايين ميرفتيم، بغضت را فرو خوردي ، روسري ات را جلو دادي، لبخند جراحي شده ات را حجاب جراحت قلبت كردي و گفتي: “چه بهتر! دلم نمي خواست او هم مثل من اينجا بدخت شود.“ و من دلم تنگ شد براي دختري كه كيف جيبي اش به شكل نقشه ايران بود و نام فرزند ناديده اش، ايران دخت. از پله ها كه بالا ميرفتيم گفتي كه بايد دوباره آغاز كنيم. نه در اين خانه اجاره اي، نه در اين شهر اجاره اي ، نه در اين مملكت اجاره اي! و نيشخندي تحويل مني دادي كه دلم براي صاحب خانه بودن هاي كودكي تنگ شده بود!
در سرزمين شهيدان زنده، مردگان حيات يافته بعد از فوت و زندگان رو به موت، مرگ خبر تكراري و بي ارزشي است.
مانند صحنه هاي سينمايي، باران مي بارد، ماهواره قطع شده و تو در تختخواب دراز كشيده اي با صليبي خيس در مشت و صداي مجري خبر تلويزيون جاي خالي مرا در كنارت پر ميكند. خبرها همه خوب و اميدوار كننده اند؛ افتتاح فلان كارخانه در فلان شهر، رشد فلان شاخص اقتصادي و فلان پيروزي در عرصه سياست خارجي. من اما دير زماني است كه دلم براي خبري خوش تنگ شده است.
اکتبر 30, 2008
آزار پيامبر توسط مجاهدين في سبيل الله بعلت اختلاف بر سر تقسيم غنائم جنگ حنين
وَعَدَكُم اللهُ مَغانِمَ كَثيرَة[1] (خدا به شما وعده گرفتن غنيمت هاي بسيار داده )
غزوه حنين يكي از پر غنيمتترين غزوههايي بود كه محمد بن عبدالله در آن شركت داشت[2] اما بر سر تقسيم اين غنائم و اسرا بارها بين پيامبر اسلام و مجاهدين في سبيل الله درگيري هايي پيش آمد كه در ذيل به آنها اشاره ميشود:
1- بعد از اينكه پيامبر اسلام به درخواست سران قبيله هوازن- قبيلهاي كه پيامبر كودكي خود را در آن گذرانده بود- مبني بر آزادي زنان و كودكان پاسخ مثبت داد[3] گروهي از مجاهدان اسلام بدنبال پيامبر راه افتادند و به اصرار از او خواستند كه هرچه زودتر غنائم باقيمانده را تقسيم كند:
عمروبن شعيب ميگويد: و چون پيمبر، اسيران حنين را به كسانشان پس داد سوار شد و كسان به دنبال وي روان شدند و ميگفتند: « اي پيمبر شتران و گوسفندان را كه غنيمت ماست تقسيم كن» تا وي را سوي درختي كشانيدند و عباي او به شاخ درخت گرفت و بيافتاد، پيمبر گفت:« اي مردم عباي مرا بدهيد، بخدا اگر بشماره درختان تهامه، شتر پيش من باشد همه را بر شما تقسيم ميكنم كه بخيل و ترسو و دروغگو نيستم»[4]
ابن هشام در كتاب سيرت رسول الله اين صحنه را اينگونه توصيف ميكند:
. . . و آواز برميداشتند و زحمت سيد مي دادند. تا از آن بسياريِ زحمتِ وي كه ميدادند، غافل شدند و سيد در زير درخت آوردند، چنان كه شاخِ آن درخت ردا از سرِ سيد در ربود. آنگاه سيد تند شد و گفت:«اي مردم، چندين تعجيل مكنيد- كه بخدايي كه مرا بيافريد كه اگر به عدد درخت هاي تهامه (يعني مكه و طايف) شما را پيش من اشتر و گاو و گوسفند بودي، من آن جمله ميان شما قسمت كردمي، چنان كه شما را معلوم شدي كه بخل و بددلي در من نيايد و در صفتِ من خلاف نگنجد»[5]
2- بعد از آنكه پيامبر در منطقه جعرانه غنائم را ميان مسلمانان تقسيم کرد سهم بيشتري به تازهمسلمان قريش داد تا دلهاي آنان بيشتر به اسلام جلب شود. اين برخورد پيامبر براي برخي از مسلمانان و بخصوص انصار سنگين و غيرقابل قبول بود. به همين جهت عدهاي از آنها به پيامبر اعتراض کردند:
و ديگر چون سيد قسمت غنائم بكرد و بعضي را بسيار داد و بعضي را اندك بداد و بعضي را هيچ نداد، يكي بود از قبيله بني تميم كه نام وي ذو خويصره بود. درآمد و گفت:« يا محمد، ديدم كه امروز چه كردي». گفت:« چه كردم؟». گفت:« عدل كار نفرمودي- كه بعضي را بسيار دادي و بعضي را هيچ ندادي.». سيد از سخن وي خشم گرفت. گفت:« واي بر تو، مرد! اگر عدل پيش من نباشد، پيش كي خواهد بودن؟». عمر برپاي خاست و گفت:« يا رسول الله، دستوري ده تا اين مرد را بكشم!». سيد گفت:« اي عمر، رها كنيد . . .»[6]
و ديگر چون سيد تقسيم غنايم بكرد و روساي قريش و مهتران عرب و ديگر قبايل نصيبه بداد و انصار را هيچ نداد، انصار برنجيدند و به سخن درآمدند و هركسي چيزي گفتند.[7]
آنگاه از سهم خود يعني خمس غنايم به قريب چهل تن مالي بخشيد تا از آنان استمالت كرده باشد. از اين گروه بودند: ابوسفيان و پسرش معاويه و حكيم بن حزام و . . .كه هر يك را صد شتر داد. عباس بن مرداس را كمتر از صد شتر داد. او ابياتي خواند و بر اين تقسيم اعتراض كرد. پيامبر فرمود: زبانش را كوتاه كنيد، پس شمار اشتران او نيز به صدر رسانيدند. چون براي بدست آوردن دل اين گروه (موءلفه قلوبهم) مالي چنين به آنان عطا كرد؛ انصار كه از چنان عطايي محروم شده بودند، ملول شدند و جوانانشان سخناني بر زبان آوردند. پيامبر همه را گرد كرد و موعظه نمود و گفت: « من به جماعتي كه تازه به اسلام گرويده بودند مالي بدادم تا بدان مال دل هايشان را به اسلام، مهربان كرده باشم . . .»[8]
ابوسعيد خدري گويد: وقتي پيمبر آن عطيه ها، به قريشيان و ديگر مردم عرب داد و به انصار چيزي نداد آنها آزرده دل شدند و سخن بسيار كردند و يكيشان گفت: «بخدا پيمبر به قوم خود رسيد» و سعده بن عباده پيش وي رفت و گفت: « اي پيمبر خدا، قوم انصار درباره تقسيم غنائم آزرده خاطر شدهاند كه بقوم خويش و مردم عرب عطيه هاي بزرگ دادي و به آنها چيزي ندادهاي»
پيمبر گفت:« سعد، تو چه ميگويي؟». سعد گفت: « اي پيمبر خدا، من نيز جزو قوم خودم هستم»[9]
در جنگ حنين اتفاقات خواندني و تامل برانگيز ديگري نيز رخ داده است. يكي از اين اتفاقات كه به مساله غنائم نيز مربوط ميشود داستان مالك ابن عوف است:
مالك ابن عوف رئيس قبيله بزرگي بنام هوازِن بود كه فرماندهي سپاه كفار در اين جنگ را برعهده داشت. وي با وجود پيروزي اوليه نهايتا در جنگ شكست خورد و به شهر طايف گريخت. بخاطر اينكه قوم ثَقيف از شهر طايف به مالِك ابن عوف پناه داده بودند، پيامبر دستور حمله به آنجا را صادر كرد[10]. اما وقتي تسخير شهر مسير نشد؛ محمد پيغام داد كه:« اگر مالك ابن عوف بيايد و مسلمان شود، من اهل و عيال وي و هرچه بردهاند از آنِ وي بازپس دهم و صد اشتر ديگر از آنِ خود به وي دهم[11]». مالك ابن عوف روزي مخفيانه از طايف خارج شده نزد محمد آمد و مسلمان شد. بعد از مسلمان شدنش علاوه بر وعده هاي پيشين رياست قبيله هوازِن و چند قبيله ديگر نيز به وي سپرده شد. جالب آنكه از آن پس هر كارواني كه از آن قوم ثقيف بود و بگذشتي غارت كردي و هر چه با ايشان بودي، بگرفتي. تا آن وقت كه قوم تقيف به طاقت رسيدند.[12]
[1] سوره الفتح، آيه 20
[2] در این نبرد 24 هزار شتر و بیش از 40 هزار گوسفند و چهار هزار اوقیه نقره (كه هر وقيه 213 گرم است) غنیمت جنگی به سپاه اسلام رسید و 6 هزار نفر از افراد قبیله هوازن و قبایل همپیمانش به اسارت درآمدند. (بحارالانوار، ج 21، ص 157/183)
[3] پيامبر(ص) آنان را مخير كرد كه يا زنان و فرزندان خود اختيار كنند يا اموال خود را، آنان زنان و فرزندان خود اختيار كردند (تاريخ ابن خلدون – جلد اول- ص 439)
[4] تاريخ طبري، جلد سوم، ص1213
[5] سيرت رسول الله، ص 472 و 473
[6] سيرت رسول الله، ص 474
[7] همان
[8] تاريخ ابن خلدون، جلد نخست، ص 436
[9] تاريخ طبري، جلد سوم، ص 1215
[10] سيرت رسول الله (سيره ابن هشام)، ص 468
[11] همان، 472
[12] همان، 472
سپتامبر 24, 2008
وقتی لري كينگ روي اعصاب ما راه مي رود يا When Larry sucks
مصاحبه لري كينگ با احمدي نژاد مهر تاييدي بود بر دو مطلب: سياست هاي خارجي نظام ج.ا و اين ضرب المثل ايراني كه : كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من! راستش انتظار چنداني از مصاحبه خبرنگاران خارجي با مسوولان جمهوري اسلامي نداشته و ندارم. وقتي مشكلات اقتصادي مملكتي بيگانه ناچيز باشد، وقتي آزادي هاي اجتماعي و فردي شهروندانش به رسميت شناخته شود، وقتي رابطه سياسي آن كشور با دنياي غرب حسنه و عادي باشد – مانند شرايطي كه در اواخر حكومت محمدرضا شاه بر ايران حاكم بود- آنوقت است كه خبرنگار انگشت بر نقطه تاريك حاكميت يعني فضاي بسته سياسي گذاشته و با سوالهاي متوالي خشتك زمامدار را بخاطر زندانيان سياسي پايين میکشد؛ اما وقتي حكومتي مستبد براي ديگران شاخ و شانه بكشد هميشه يك سوال تكراري در قالب هاي متفاوت بر زبان مصاحبه كننده جاري ميگردد: “حكومت شما با مملكت ما يا فلان مملكت چه ميخواهد بكند؟“. گور باباي زندانيان سياسي و آزادي مذهب و بي خيال مشكلات اقتصادي، خفقان فرهنگي و نقض حقوق بشر!
در مصاحبه لري كينگ نيز انتظار نداشتم وي درباره دستگيري زنان ايراني بخاطر بدحجابي يا اعدام هاي سال 67، احمدي نژاد را مورد پرسش قرار دهد يا با زير سوال بردن چرخه خيمه شب بازي انتخابات در ايران مشروعيت وي بعنوان رييس جمهور را به چالش بكشد اما از اين خبرنگار كهنه كار يهودي زاده انتظار ميرفت وقتي احمدينژاد دروغ هاي شاخدار تاريخي يا حرفهاي خلاف عقل ميزند واكنشي از خود نشان دهد.
آنجا كه احمدي نژاد مي گويد: “ سه جنگ بزرگ توسط رژيم صهيونيستي آغاز شده“. هر خبرنگار آماتوري ميتواند حتی با از قلم انداختن جنگ شش روزه تاريخ دقيق حمله اعراب به اسراييل را در مثلا جنگ ۱۹۴۸ (جنگ استقلال)، جنگ ۱۹۵۶ (کانال سوئز) و جنگ ۱۹۷۳ (اصطکاک) به مصاحبه شونده يآداور شود. يا در آنجا كه صهيونيست ها را غير يهودي و بي دين ميشمارد خاطرنشان گردد كه با اين حساب بيش از 95 درصد يهوديان جهان كه طرفدار ايده حكومت اسراييل و بنوعي صهيونيست هستند از اين دين خارج خواهند بود.
دريغ كه اين مصاحبه نيز همچون ديگر مصاحبه هاي خبرنگاران خارجي با مسوولان بلندپايه ج.ا خشك و تكراري و بي هيجان گذشت!
درانتها باید اضافه کنم که بعنوان یک ایرانی می توان از میان پاسخ های احمدی نژاد در این مصاحبه سوالات فراوانی مطرح نمود که به دو تا از آنها اشاره می کنم:
احمدی نژاد در این مصاحبه با اشاره به بحران اقتصادی امریکا گفت که امریکا باید پول خود را از مناطق دیگر جهان مثل افغانستان و عراق بیرون کشیده و تنها صرف مردم آمریکا کند. سوال این است که آیا این مساله تنها باید مختص دولت امریکا باشد یا شامل حکومت ایران که میلیاردها دلار صرف کشورهای دیگر کرده است نیز میشود؟
درجای دیگری از مصاحبه وی مذاکره اعراب و اسرائیل را بی نتیجه خواند ، راه حل مذاکره را شکست خورده نامید و صدها ساعت/جلسه مذاکره بین این دو گروه را شاهدی برای این مدعی آورد. سوال اینجاست که با توجه به صدها ساعت/جلسه مذاکره بی نتیجه بین ایران و دول غربی بر سر پرونده هسته ای ایران آیا این کشورها باید راه گفتگو را بی نتیجه و شکست خورده اعلام کرده و بدنبال راه های دیگری باشند؟
اين هم بعضی از ديگر اظهارات احمدی نژاد:
1- ما در وهله اول از حمله آمريكا به عراق خوشحال شديم.
2- ما علاقه مند به گفتگو با آمريكا هستيم.
3- سه جنگ بزرگ توسط رژيم صهيونيستي شروع شده است.
4- بيست هزار يهودي در ايران زندگي ميكنند.
5- اسرائيل اصلا در محاسبات ما درنظر گرفته نميشود.
6- در ايران كسي در زندگي شخصي مردم تفحص نمي كند.
7- آمريكا بعلت فشار بر ايران رابطهاش با ايران را قطع كرد.
8- ما در ايران خيلي زود ازدواج مي كنيم.
آگوست 12, 2008
تنفر از جدول مدال ها يا كاش ميشد در تمام عرصهها المپيك برگزار كرد!
این مطلب برگرفته از هفته نامه فرهنگی مهر در سال 1379 (مصادف با المپیک 2000 سیدنی) است که بدون هیچگونه دخل و تصرفی در اینجا آورده میشود.
صميمانه اعتراف مي كنم كه وقتي موعد المپيك مي رسد، غمگين ميشوم و در مجموع احساس چندان خوشايندي ندارم. خداي ناكرده آدم كج خيال و مريض الاحوالي نيستم (حداقل اينگونه فكر ميكنم). من هم از اينهمه شور و تحرك و هيجان، از اين فستيوال ستايش قدرت جسم و تمركز ذهن لذت مي برم؛ از اين هماوردي هاي مردانه (والبته زنانه)، از اين مچ انداختنهاي مدام، از اين تلاش سرسام آور براي سريعتر دويدن، بيشتر پريدن و سنگين تر بلند كردن، از اين برتري جويي لذتبخش و بنيادين، از اين نمايش صادقانه شادمانيها و غم ها، از پيروزيهاي ناباورانه و شكست هاي خردكننده، رفاقتها، خندهها يا گريهها. راستش در دوراني كه تماشا و لمس احساسات واقعي، احساسات بدون رتوش، بدون ريا، بدون تظاهر، خالص و خلص به كيميابي دست نيافتني بدل شده، المپيك با هيجان جوانانهاش، واقعهاي دلپذير است.
***
اما آن غم لعنتي، علتي دارد. بهقول دوستم «خوب بشريم ديگه» و نيازمند افتخار، نيازمند غرور و نيازمند پيروزي و اين نياز لعنتي هيچگاه در المپيك پاسخ مناسبي نمييابد. از اين جدول مدال ها متنفرم. حالم را بهم ميزند. روزهاي المپيك پي در پي ميگذرند و من همينطور چشم به انتظار حضور ايران در اين جدول ميمانم. هر روز به تعداد كشورهاي حاضر در جدول افزوده ميشود و از ايران خبري نيست. همين حالا كه دارم اين كاغذ را سياه ميكنم، 53 كشور در فهرست مدال بگيرها حاضر شدهاند اما هنوز از ايران خبري نيست. چشم به راه وزنه بردارها و كشتي گيرها مي مانيم. شايد وقتي مهر به دست شما برسد، ايران هم افتخار حضور خود را اعلام كرده باشد . . .
***
داشته هاي ورزش ما تا اين لحظه به راحتي قابل اغماض است: دو بوكسور دوپينگي كه با خفت به كشور بازگشتند. يك بانوي تيرانداز كه در بين 45 نفر، چهل و سوم شد! دو جودوكار حذف شده و يك مقام ششمي براي وزنه برداري. اين واقعيت ورزش ماست.
***
. . . و با خود ميانديشم كاش در تمام عرصهها ميشد المپيك برگزار كرد. تا تمام مدعيان علم و سياست و اجتماع، پنجه در پنجه هم ميافكندند و با هم مسابقه ميدادند تا عيار هركس معلوم شود. يك گروه پزشكي هم باشند تا از دوپينگ جلوگيري كنند. آن وقت ديگر مي توانستيم مرواريدها را از ميان خزه و جلبك جدا كنيم.
منبع:
هفته نامه فرهنگي و هنري مهر، شماره 163، سه شنبه 5 مهرماه 1379، صفحه 28
آگوست 11, 2008
بازخواني داستاني كه در المپيك براي ما رخ خواهد داد!
بدترين قسمت داستان همان آغازش است: شكست هاي پياپي براي ورزشكاران ايراني! روز نخست، دوم، سوم و چهارم المپيك سپري ميشود و درحاليكه كنيا، زيمباوه و بنگلادش به جدول مدال آوران راه يافتهاند اثري از ايران در اين جدول ديده نميشود! معدود بانوان ورزشكار ايراني هم در رشته هاي تيراندازي يا قايقراني در انتهاي جدول ردهبندي رشته هايشان قرار ميگيرند. مجريان برنامههاي ورزشي تلويزيون با چهرهاي رنگ پريده به توجيه شكست ها و ناكامي ها، قرعههاي بد و نادآوريها ميپردازند و اميدواري ميدهند كه ان شالله بعدي ها جبران خواهند كرد! نوبت به اميدهاي مدال آوري ميرسد و معمولا ورزشكاراني كه در بوق و كرنا شدهاند نتايجي افتضاح ميگيرند.
خدا نكند حريفي اسراييلي نيز پيش رو باشد، درحاليكه ورزشكاران مصري، فلسطيني و سوري پنجه در پنجه حريف اسراييلي انداختهاند داستان فرعي مصدوميت و حمايت از ملت مظلوم فلسطين خوراك چند روزه رسانهها را فراهم ميآورد!
در اين بين و درحاليكه فرياد منتقدان ورزش كشور به آسمان بلند شده است جوان ناشناسي در عين ناباوري در وزنهبرداري يا كشتي روي سكو ميرود و كافيست كه بدين واسطه پرچم مقدس جمهوري اسلامي بالاتر از پرچم آمريكا قرار گيرد آنگاهست كه پيام رهبر معظم در به خاك ماليدن پوزه استكبار در ميان پخش چند صدباره مراسم اهداي مدال و اهتزاز پرچم ها پخش ميشود و بهانهاي هرچند موقتي براي بستن دهان منتقدان فراهم مي آورد.
اما وقتي شكستهاي بعدي ادامه مي يابد و تب پديدهها فروكش ميكند دوباره آرام آرام زمزمه انتقادات بالا مي گيرد. حالا المپيك به پايان رسيده است و ايران در رده سي تا پنجاهم دنيا ايستاده. برنامه هاي ورزشي تلويزيون چند هفتهاي با دعوت از كارشناسان و متخصصان به بررسي علل ناكامي كاروان ورزشي ايران مي پردازند و چند نماينده مجلس لفظا خواستار توضيح و احتمالا استيضاح مسوولان ورزش كشور ميشوند.
زمان كه ميگذرد مشكلات روزمره زندگي مردم آرام آرام خاطره المپيك را با تمام حواشي اش از اذهانشان پاك ميكند و اينگونه داستان تكراري ما تا چهار سال ديگر به پايان ميرسد!
ژوئن 3, 2008
قبل از انتخاب نام فرزندتان نگاهي به فرهنگ لغت بياندازيد!/ معاني بعضي از نام هاي عربي
آمنه = پشته هيزم
جعفر = ماده شتر پر شير
جواد = اسب تند رو
حداد = آهنگر، زندانبان
حمزه = ترهتيزك
حمیرا = سرخك
حنانه = بسيار ناله كننده
عباس = بسيار ترشرو، اخمو
عثمان = بچه مار
فاطمه = شتربچه ماده از شير باز شده
کلثوم = كسي كه چهره و گونههايش فربه و پرگوشت باشد
موسی = تيغ سرتراشي
یاسر = قمارباز
منابع:
فرهنگ لغات شش جلدی دکتر معین – فرهنگ لغات عمید






