وبلاگ کسروی (یه یاد یعقوب مهرنهاد)

اکتبر 30, 2007

اعترافات یک کاربر بالاترین!

Filed under: Uncategorized — kasravi @ 6:19 ب.ظ.

 داستان شروع تکراری دارد. من وبگردی بودم که مانند میلیون ها مشابه دیگرم، روزانه ساعتهای زیادی را در دنیای مجازی میگذراندم. به سایت های خبری سرمیزدم،وبلاگهای دوستان و آشنایان را دوره میکردم و از این صفحه به آن صفحه میپریدم.لذت وبگردی تقریبا برای همه آشناست و نیاز به توضیح و تفصیل ندارد بخصوص اگر که خارج از کشور باشی و بجای فیلترنت! به اینترنت پرسرعت هم دسترسی داشته باشی.

«بالاترین» هم یکی از سایت هایی بود که روزی یکی دوبار به آن سرمیزدم و معمولا نگاهی به بهترین لینک های روز میانداختم. تا اینجا همه چیز عادی بود. داستان درواقع از زمانی گره دار شد که در یکی از آخرین روزهای عضوگیری جدید «بالاترین» (حدود ۱ ماه قبل) به لقب کاربری این سایت مفتخر شدم. (تازه گیها به این نتیجه رسیده ام که بجای کاربر بالاترین بهتر بود امثال من را کارگر بالاترین بنامند!)
خلاصه، پس از چند مثبت دادن به این و آن و چند کامنت «جالب بود» و «ممنون از لینک خوبتان» و خواندن چندباره دستورالعمل ها، جرات ارسال لینک را پیدا کرده و آدرس نخستین لینک ام را در صفحه اضافه کردن لینک پیست کردم. احساسی که با ظاهر شدن تیتر اولین لینک ام در صفحه لینک های تازه در من ایجاد شد مثل احساس اولین روز مدرسه بود:گیجی، لذت، ترس! گیجی اینکه حالا باید چه غلطی بکنم. لذت تبدیل شدن از بازدید کننده گمنام یک سایت معروف به بخشی از خود سایت و ترس از مهجور ماندن و نرسیدن به مقام و امتیازی که شایسته اش ام! نخستین لینک ام مثل نخستین روز مدرسه خاطره انگیز بود ولی افتخارآمیز نه! و لینک ام با دو رای مثبت به کار خود پایان داد.
این لینک و لینک های ناکام دیگری که روزهای بعد ارسال کردم تغییر چندانی در عادت وبگردی ام ایجاد نکردند. در حقیقت، داستان از زمانی داغ شد که یکی از لینک هایم در کمال ناباوری به صفحه داغ رسید.

اگر، در مثل، صفحه لینک های تازه را به «مدرسه» تشبیه کردم، صفحه داغ را باید «دانشگاه» بنامم چراکه در آنجا بیشتر و بهتر دیده میشوی. با چهره های داغ آشنا شده و بحث های داغ راه میاندازی و وقتی با اولین تیکه ای که به استاد انداخته ای، صدای خنده کلاس را پر کرد، دیگر برای خنداندن همکلاسیها ممکن است خودت را در حد یک دلقگ مشروطی تنزل دهی! – بخصوص اگر طرف مقابل هم بیرون کلاس   مدام هندوانه زیر بغلت بکارد-.
باری، نعشگی داغ شدن که به زیر پوستم دوید، مانند معتادی شدم که برای رسیدن دوباره به جنس دست به هر کاری میزند! صفحه های وب را زیر و رو میکردم تا عکس، کاریکاتور یا مطلب جذابی بیابم و به بالاترین بفرستم. روزی ده ها بار به ده ها سایت خبری موثق و آبکی سرمیزدم تا نخستین نفری باشم که خبر آپ دیت شده شان را به بالاترین فرستاده است – البته همیشه کسی بود که پیشدستی کرده باشد!. دیگر ماهیت اخبار و مقالات اهمیت جندانی برایم نداشت. همین که شخص معروفی سخن تازه ای گفته یا تحلیل تازه ای ارایه داده باشد برایم کافی بود. خواه این شخص بوش باشد یا احمدی نژاد، حسین شریعتمداری باشد یا مریم رجوی!. کم کم تبدیل به خبرنگار بی جیره و مواجبی شدم که در دنیای حقیقی و مجازی تنها بدنبال سوژه برای بالاترین میگردد.

اوضاع به همین منوال پیش میرفت تا آنکه آن اتفاق افتاد. غروبی، سرخورده از کم بودن امتیاز لینک تازه ام، در ایستگاه منتظر اتوبوس بودم تا به خانه بازگردم. دو پیرزن که یکی از آنها سگ بزرگی بهمراه داشت نیز درایستگاه بودند. ناگهان درست در مقابل من، سگ عظیم الجثه کیف دستی پیرزن دیگر را به دندان گرفت. پیرزن بیچاره کیف را از این سو میکشید و سگ از دیگرسو. فریادهای هیتلر وار صاحب سگ نیز فایده ای نداشت.
خوب میپرسید من این وسط چکار میکردم؟ دنبال موبایل ام میگشتم تا از این صحنه عکس بگیرم و به بالاترین بفرستم!! پیرزن های نگون بخت با صورتهای رنگ پریده و نگاه های ملتمسانه درحال جدال با سگ عصبی بودند و من – جوان شاخ شمشاد- درحال عکس گرفتن از آنها به تعداد رای های مثبتی فکر میکردم که این لینک میتواند در بالاترین کسب کند. حتی تیتر و توضیحات را نیز در ذهنم تکمیل کرده بودم! بالاخره قبل از دخالت من پیرزن دومی از خیر کیف گذشت و سگ نیز -کیف در دهان و خرناس کشان- آرام گرفت.

نیمه شب از خواب پریدم. با تصویری از صورت پرچین و چروک پیرزن آلمانی و چشم های پر از خواهشش. سیگاری آتش زدم و روی کاسه توالت فرنگی خودم را قضاوت کردم:
لذت امتیاز بالای لینک مربوط به خبر خودکشی خانم پزشک در همدان برایم بیشتر بوده یا تاثر از مرگ او؟
لینک خبر احتمال حمله آمریکا به ایران هیجان زده ام کرده یا نگران؟
به آن فعال سیاسی دستگیر شده در سنندج بیشتر فکر کرده ام یا تعداد رای های لینک آن خبر؟

این شد که -بدون فشار هیچ ابرقدرتی- تصمیم گرفتم که برای مدت کوتاهی خودم را در بالاترین تحریم کنم. یعنی برای یکی دو روز هم که شده به هیچوجه به بالاترین سرنزنم و هیچ مطلبی را لینک نکنم حتی اگر این مطلب خبر دستگیری بن لادن باشد!
در این دو روز تحریم خودخواسته دوباره لذت وبگردی را حس کردم. به طنزهای ابراهیم نبوی خندیدم. از عکس های فتو.نت لذت بردم. سخنان احمدی نژاد حرصم را درآورد و ویدیوهای یوتوپ را در کمال آرامش نگاه کردم.

حالا بقین دارم که اگر سگی کیف پیرزنی را به دندان گیرد، «داغ» یک نگاه تشکرآمیز بر دلم نخواهد ماند.

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.