وبلاگ کسروی (یه یاد یعقوب مهرنهاد)

مارس 9, 2008

چاه محمود افندي / داستان كوتاهي از يك جامعه سنتي

Filed under: Uncategorized — kasravi @ 3:32 ب.ظ.

 

 

پسرك در حاليكه فرياد ميكشيد دوان دوان وارد خانه شد: مامان! مامان! بابا افتاد تو چاه! حسيبه خانم درحاليكه با عجله بيرون مي‌رفت فرياد كشيد، محمود افندي! محمود افندي!

محمود افندي كارمندي بود با بيست و دو سال سابقه كار، اما از كارمندان دون اشل و كم درآمد بود.محمود افندي واقعا كاري از دستش نمي‌آمد. از نعمت‌هاي خداوند همين كارمندي به او رسيده بود! همين يك روز پيش كه حقوقش را گرفته بود، بعد از پرداختن بدهي قصاب و بقال و ميوه فروش تنها 50 ليره برايش مانده بود.

نور به قبر پدرش بباره! باور كنيد‏، اگر اين خانه را كه سر و ته آن عبارت بود از يك اتاق و يك آشپزخانه برايش به ارث نگذاشته بود، محمود افندي تا عمر داشت مجرد مي ماند. سالهاي اول ازدواج خيلي برايش شيرين و خاطره‌انگيز بود و تا زماني‌كه هنوز بچه دومش بدنيا نيامده بود اين رويا ادامه داشت. دومين بچه كه به دنيا آمد، گرفتاري و مصيبت هم شروع شد. يكي كفش نخواسته ديگري لباس ميخواستو سوي آب نبات و شكلات نخواسته، اولي ميچسبيد به آستينش و پول براي خريدن مجله و كتاب ميخواست. به چهارمي قول پستانك ندادنه، دومي با جيغ و گريه آويزان ميشد از پاچه محمود افندي و پول براي پارچه مانتو ميخواست. البته محمود افندي فهميده بود كه بچه، چه يكي چه هزارتا همش باعث دردسر است. آستينش را بالا زده و در عرض سيزده سال صاحب هشت تا بچه قد و نيم‌قد شده بود. هر بچه كه به دنيا مي‌آمد، ده ليره، گاه 50 ليره و گاهي هم 150 ليره بخاطر حق فرزند به حقوقش اضافه مي شد. محمود افندي از اين نظر چند پله جلوتر از همكارانش بود كه با هم استخدام شده بودند. از آنجايي كه مدرك تحصيلي بالايي نداشت امتيازي به دست نمي‌اورد و تغييري در حقوقش ايجاد نمي‌شد. بعضي ها در اين باره مي گفتند: ديگه چه افزايش حقوقي! بالاخره زير سايه بچه هاي قد و نيم قدش، پايه حقوق بالايي داره. بشينه، بخوره، بنوشه و از زندگي لذت ببره! براي محمود افندي روشن بود كه حقوقش پايه متوسطي دارد. در چهاردمين سال خدمتش بود كه حدود يك سال به اين موضوع فكر كرد كه چطور با زياد كردن بچه، باز هم حقوقش را بالاتر ببرد. حسيبه خانم نهمين بچه را در شكمش داشت و محمود افندي هم كه هنوز تصميم قطعي در مورد فكري كه كرده بود نگرفته بود: به زنش گفت كه: يجوري اين بچه رو…. زن هم خودش را از پله ها انداخته بود. يكبار هم از از روي تخته خواب افتاده بود كف اتاق. يكبار نيز از بالاي اجاق گاز خودش را پرت كرده بود كف آشپزخانه تا بالاخره بچه افتاده بود و 50 ليره اضافه حقوق هم….

همان شب محمود افندي حسيبه را توي خواب ديده بود و سر درد دلش باز شده بود كه: تف به اين شانس! اگر اين نامه ديروز مي اومد، ديگه پنجاه ليره رو ضرر نمي كرديم. زنش گفته بود: خير باشه! و محمود افندي در جوابش گفته بود كه: هي… خانم! اينطور كه پيداست وضع پرسنل اداره ما تا زماني كه بازنشته بشيم همينه و بايد با همين حقوق سر كنيم… زنش درآمده بود كه: خب! حالا بايد چي‌كار كنيم؟ – چي كار كنيم نداره، حسيبه! و بدنبالش آه بلندي كشيده بود و گفته بود: چون اوني رو كه از دست رفت نمي تونيم برش گردونيم، بايد يك بچه ديگه… بعد يكي ديگه… بعد هم يكي ديگه و همينطور ….اينجوري از حق قانوني‌مون مي‌تونيم نهايت استفاده رو بكنيم….هرچند محمود افندي با دهمين نه حتي با بيستمين بچه هم تسليم نمي‌شد، اما وقتي سر بچه دهم، ديگر مزرعه حسيبه ثمر نداده بود، محمود افندي به تقدير راضي و تسليم سرنوشت شده و گفته بود: حسيبه! چي كار ميشه كرد!؟ لياقت ما تا همين درجه است، ميبيني؟ ديگه جلوتر از اين خدا هم صلاح نمي دونه و باز فكر برش داشته بود… وقتي از اميد افزايش حقوق به سبب حق اولاد و فرزند نا اميد شده بود يك حال عجيبي پيدا كرده بود و ديگر نه خنده‌اي نه حرفي، شده بود يك آدم عبوس و اخمو.

در بيست و دومين سال خدمتش هنوز از كار كناره‌گيري نكرده بود، شب‌ها تا صبح خواب ترفيع، افزايش حقوق، پايه درجه، پاداش و … مي‌ديد و درحاليكه خيس عرق ميشد از خواب مي‌پريد و ديگر تا صبح خوابش نمي برد… دامن، مانتو و بلوز دخترها، شلوار، كت و پالتو پسرها… خودش ماجرايي داشت.

مانتو يا پالتويي كه بچه بزرگ خانواده مي پوشيد حداكثر تا بچه چهارم به نوبت قابل استفاده بود آنهم با صد بار پشت و رو كردن يقه و آستين و رنگ كردن و شستن و … از پنجمي به بعد مانتو نو، پالتو نو و … خود محمود افندي زمستان‌ها را بدون پالتو و تابستان ها را بدون عرق‌گير و پيراهن مناسب مي گذراند. دومين سيگار را كه روشن مي كرده نمي توانسته پك جانانه‌اي كه دلچسبش باشد به ان بزند. محمود افندي معمولا از اينكه بچه ها چند سال دارند و در چه كلاسي درس مي خوانند بي خبر بود و اطلاع دقيقي نداشت. اما هر روز صبح دست كم 4 يا 5 دست پيشش دراز مي شد: بابا! پول واسه جلد كتاب. بابا! پول واسه بوم نقاشي، بابا! دفتر نقاشي، بابا! دفتر لغت معني….

بقال محله هم نصف درآمدش از محمود افندي بود. دانه سويا به نيت گوشت، خرماي ترشيده به نيت باقلوا و خيلي از غذاهاي عجيب و غريب، چيزهايي بودند كه تك تك عائله محمود افندي توي معده خودشان مي ريختند و دلشان را به اين راضي مي كردند كه نعمت خداوندي را بايد محترم شمرد و شكر كرد.

صبح روزي كه محمود افندي در چاهي كه از پدرش به يادگار مانده بود افتاد، نزديك به دوجين آدم مثل بچه قمري هاي توي لانه، دسته جمعي ناله مي كردند: بابا….بابا…. صداي حسيبه خانم كه داشت گلويش را پاره مي‌كرد صداي همه بچه ها را خفه كرد: محمود افندي! محمود افندي! جايي ت كه نشكست، زبونم لال نمردي كه؟ نه خير! محمود افندي انگار نه انگار كه اتفاقي برايش افتاده باشد، صداي خنده بلندش از ته چاه مي آمد… فقط كمي پاي چپش اذيت شده بود. از يك طرف پايش را ماساش مي داد و از طرف ديگر هر و هر مي خنديد!

– منو ديگه هيچ قدرتي نمي تونه از اينجا بياره بيرون، نه آتش نشاني و نه نيروي ارتش و نه ….

در و همسايه و اهل محل كه سر چاه جمع شدند، فكر اينكه طنابي توي چاه بياندازند اولين بار به سر حسن بقال افتاد…. بوق كه نيست، اگر محمود افندي از دست بره، نصف درآمد ماهانه حسن بقال هم از بين ميره.. طناب بلندي پيدا كردند و از چاه انداختند پايين. سر چاه همهمه‌هايي همراه با خنده و گريه با صداهاي نازك و كلفت بلند شد: محمود افندي! محمود افندي! محمود افندي اولين و آخرين پيامش را به طناب بست و از ته چاه به بالا فرستاد:«خانه پدرم، چاه پدرم…. هيچ قدرتي نمي تونه منو از اينجا بيرون بياره… به بحري بيك سيصد ليره بدهكارم و از زاهد بيك سيصد ليره طلبكار. طلبم رو از زاهد بيك بگيريد و به بحري بيك پرداخت كنيد و از اين به بعدهم، همه بدونن كه محمود افندي مرده….

حسيبه خانم خيلي فرياد كشيد: محمود افندي! محمود افندي! محمودٍ من! مي‌شنوي صداي حسيبه نازنين تو!؟ صدا توي چاه پيچيد و در ته چاه گم شد و صدايي از محمود افندي نيامد… محمود افندي مادر مرده داشت تو چاه فكر مي‌كرد… ديگه مدير بي مدير، ديگه رييس بي رييس، ديگه نه پول واسه مجله وكتاب، نه بدهي بقال، نه زنبيل پر از استخوان گوساله، نه تخته پاره واسه سوزوندن، ديگه همه چي تموم شد…. بعد از دو ساعت به رييس اداره خبر دادند و همه دوستان محمود افندي هم خبر شدند.

اول همه مدير از بالاي چاه محمود افندي را صدا كرد: داداش محمود! محمود آقا! …. جوابي نيامد. اينبار با صدايي جدي تر و كمي درشت‌تر: محمود افندي! زود از اونجا بيا بيرون!

مگر ديگر اينجور صداهاي آمرانه مي توانست محمود افندي را سر به فرمان كند؟…. اينبار دوستانش: آ…ها…ي! محمود افندي! همه چي داره درست مي‌شه. اوضاع خوب مي‌شه. ضريب حقوق چيزي نمونده به پنچاه برسه. اضافه حقوق بزودي به ده هزار ميرسه!….

نه پليس و نه آتش‌نشاني هيچكدام در اينكار دخالتي نكردند. آن شب يك بسته سيگار خوب با يك گرده نان بزرگ و كمي پنير افتاد توي چاه…. اينها را بقال انداخته بود بلكه يك روز محمود افندي بياد بيرون. به دنبال آن يك پتوي بزرگ و يك بالش توي چاه انداخته شد.

صبح روز بعد دو تا تخم مرغ آب پز و يك شيشه شيشه بزرگ شيز توي سبد… نزديك ظهر يك قابلمه چلومرغ با مخلفاتش . اهل محل سبد سبد، كيسه كيسه براي محمود افندي غذا و خوراكي مي بردند…. حسيبه خانم! اين كوفته‌ها رو بندازين توي چاه، ثواب داره.

ديگر، در خانه محمود افندي بسته نمي شد. كوچك و بزرگ، زن و مرد، قابلمه و ديگ وسبد به دست مي امدند و مي رفتند. چيزهايي را هم كه به قابلمه و اينها نياز نداشت با دست خالي مي‌آوردند و پرت مي كردند توي چاه…. «حلمي»، عرق خور معروف محل هم گاهي مي امد سر چاه و فرياد مي كشيد: محمود افندي! سرت را بدزد! بعد يك شيشه راكي را كه لاي گوني پيچيده بود، پرت مي‌كرد توي چاه و مي گفت: خدا قبول كنه!

محمود افندي آنچه را كه مي توانست مي خورد و بقيه را مي گذاشت توي يك سبد و مي بست به طناب و مي فرستاد بالا. بچه‌هاي گرسنه گوشت نديده و شير و باقلوا و مرغ نخورده‌ي محمود افندي هر شب با هيجان مخصوصي كه معمولا در قرعه‌كشي‌‌ها و مراسم لاتاري‌ها پيدا مي‌شد اين سبدها را مثل صندوق بخت و اقبال بالا مي كشيدند….

كم كم رفت و آمد بيشتر شد. زن‌هايي كه بچه‌دار نمي‌شدند. زن هايي كه شوهرهايشان گم شده بودند. مردهايي كه گره در كارشان افتاده بود. بچه مدرسه‌هايي كه تجديدي داشتند، شروع كردند به نذر كردن شيريني، مرغ بريان، بسته بسته سيگار، فندق و پسته براي محمود افندي….

آوازه محمود افندي به سرعت در شهر پيچيد. اسم چاه هم شد: چاه محمود افندي. اما رفته رفته خود محمود افندي از يادها رفت. مردم به همين اكتفا مي كردند: اين را نذر كردم به چاه محمود افندي، آن را نذر كردم به چاه محمود افندي و ….

هرچندوقت يكبار حسيبه خانم سرچاه پيدايش مي‌شد و سرش را توي چاه مي كرد و فرياد مي كشيد:

– محمود افندي! «زهرا» رو دادم به يك كفاش!

– محمود افندي! «آي سل» رو دادم به يك نجار!

– محمود افندي! «صادق» رفت سربازي…

– محمود افندي! «حيدر» از سربازي برگشت….

چاه محمود افندي هنوز هم كه هنوز است توي همان شهر و همان محله است و هنوز مردم خوردني و نوشيدني مي برند و نذر و نيازشان را ادا مي :نند و حاجت هايشان را از آن چاه مقدس مي خواهند. چه كسي مي داند، شايد محمود افندي كه تا 45 سالگي آن همه خوراكي و چيزهاي خوب نديده بود و حالا داشت، به جاي خاك، زير يك خروار باقلوا و پسته و فندق و دلمه و كوفته … زنده زنده دفن مي‌شد، كلي هم از اين مساله خنده‌اش گرفته و درحالي كه قاه قاه مي خنديده مرده باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: