وبلاگ کسروی (یه یاد یعقوب مهرنهاد)

اوت 12, 2008

تنفر از جدول مدال ها يا كاش ميشد در تمام عرصه‌ها المپيك برگزار كرد!

Filed under: Uncategorized — kasravi @ 2:16 ب.ظ.

این مطلب برگرفته از هفته نامه فرهنگی مهر در سال 1379 (مصادف با المپیک 2000 سیدنی) است که بدون هیچگونه دخل و تصرفی در اینجا آورده میشود.

صميمانه اعتراف مي كنم كه وقتي موعد المپيك مي رسد‏، غمگين ميشوم و در مجموع احساس چندان خوشايندي ندارم. خداي ناكرده آدم كج خيال و مريض الاحوالي نيستم (حداقل اينگونه فكر مي‌كنم). من هم از اينهمه شور و تحرك و هيجان، از اين فستيوال ستايش قدرت جسم و تمركز ذهن لذت مي برم؛ از اين هماوردي هاي مردانه (والبته زنانه)، از اين مچ انداختن‌هاي مدام، از اين تلاش سرسام آور براي سريعتر دويدن، بيشتر پريدن و سنگين تر بلند كردن، از اين برتري جويي لذتبخش و بنيادين، از اين نمايش صادقانه شادماني‌ها و غم ها، از پيروزي‌هاي ناباورانه و شكست هاي خردكننده، رفاقت‌ها، خنده‌ها يا گريه‌ها. راستش در دوراني كه تماشا و لمس احساسات واقعي، احساسات بدون رتوش، بدون ريا، بدون تظاهر، خالص و خلص به كيميابي دست نيافتني بدل شده، المپيك با هيجان جوانانه‌اش، واقعه‌اي دلپذير است.
***
اما آن غم لعنتي، علتي دارد. به‌قول دوستم «خوب بشريم ديگه» و نيازمند افتخار، نيازمند غرور و نيازمند پيروزي و اين نياز لعنتي هيچگاه در المپيك پاسخ مناسبي نمي‌يابد. از اين جدول مدال ها متنفرم. حالم را بهم ميزند. روزهاي المپيك پي در پي مي‌گذرند و من همينطور چشم به انتظار حضور ايران در اين جدول مي‌مانم. هر روز به تعداد كشورهاي حاضر در جدول افزوده ميشود و از ايران خبري نيست. همين حالا كه دارم اين كاغذ را سياه مي‌كنم، 53 كشور در فهرست مدال بگيرها حاضر شده‌اند اما هنوز از ايران خبري نيست. چشم به راه وزنه بردارها و كشتي گيرها مي مانيم. شايد وقتي مهر به دست شما برسد، ايران هم افتخار حضور خود را اعلام كرده باشد . . .
***
داشته هاي ورزش ما تا اين لحظه به راحتي قابل اغماض است: دو بوكسور دوپينگي كه با خفت به كشور بازگشتند. يك بانوي تيرانداز كه در بين 45 نفر، چهل و سوم شد! دو جودوكار حذف شده و يك مقام ششمي براي وزنه برداري. اين واقعيت ورزش ماست.
***
. . . و با خود مي‌انديشم كاش در تمام عرصه‌ها ميشد المپيك برگزار كرد. تا تمام مدعيان علم و سياست و اجتماع، پنجه در پنجه هم مي‌افكندند و با هم مسابقه مي‌دادند تا عيار هركس معلوم شود. يك گروه پزشكي هم باشند تا از دوپينگ جلوگيري كنند. آن وقت ديگر مي توانستيم مرواريدها را از ميان خزه و جلبك جدا كنيم.

منبع:
هفته نامه فرهنگي و هنري مهر، شماره 163، سه شنبه 5 مهرماه 1379، صفحه 28

Advertisements

اوت 11, 2008

بازخواني داستاني كه در المپيك براي ما رخ خواهد داد!

Filed under: Uncategorized — kasravi @ 1:43 ب.ظ.

 

بدترين قسمت داستان همان آغازش است: شكست هاي پياپي براي ورزشكاران ايراني! روز نخست، دوم، سوم و چهارم المپيك سپري ميشود و درحاليكه كنيا، زيمباوه و بنگلادش به جدول مدال آوران راه يافته‌اند اثري از ايران در اين جدول ديده نميشود! معدود بانوان ورزشكار ايراني هم در رشته هاي تيراندازي يا قايقراني در انتهاي جدول رده‌بندي رشته هايشان قرار ميگيرند. مجريان برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون با چهره‌اي رنگ پريده به توجيه شكست ها و ناكامي ها‏، قرعه‌هاي بد و نادآوري‌ها ميپردازند و اميدواري ميدهند كه ان شالله بعدي ها جبران خواهند كرد! نوبت به اميد‌هاي مدال آوري ميرسد و معمولا ورزشكاراني كه در بوق و كرنا شده‌اند نتايجي افتضاح مي‌گيرند.

خدا نكند حريفي اسراييلي نيز پيش رو باشد، درحاليكه ورزشكاران مصري، فلسطيني و سوري پنجه در پنجه حريف اسراييلي انداخته‌اند داستان فرعي مصدوميت و حمايت از ملت مظلوم فلسطين خوراك چند روزه رسانه‌ها را فراهم مي‌‌آورد!

در اين بين و درحاليكه فرياد منتقدان ورزش كشور به آسمان بلند شده است جوان ناشناسي در عين ناباوري در وزنه‌برداري يا كشتي روي سكو ميرود و كافيست كه بدين واسطه پرچم مقدس جمهوري اسلامي بالاتر از پرچم آمريكا قرار گيرد آنگاه‌ست كه پيام رهبر معظم در به خاك ماليدن پوزه استكبار در ميان پخش چند صدباره مراسم اهداي مدال و اهتزاز پرچم ها پخش مي‌شود و بهانه‌اي هرچند موقتي براي بستن دهان منتقدان فراهم مي آورد.

اما وقتي شكست‌هاي بعدي ادامه مي يابد و تب پديده‌ها فروكش مي‌كند دوباره آرام آرام زمزمه انتقادات بالا مي گيرد. حالا المپيك به پايان رسيده است و ايران در رده سي تا پنجاهم دنيا ايستاده. برنامه هاي ورزشي تلويزيون چند هفته‌اي با دعوت از كارشناسان و متخصصان به بررسي علل ناكامي كاروان ورزشي ايران مي پردازند و چند نماينده مجلس لفظا خواستار توضيح و احتمالا استيضاح مسوولان ورزش كشور ميشوند.

زمان كه ميگذرد‏ مشكلات روزمره زندگي مردم آرام آرام خاطره المپيك را با تمام حواشي اش از اذهانشان پاك ميكند و اينگونه داستان تكراري ما تا چهار سال ديگر به پايان ميرسد!

اوت 9, 2008

معجزه سقاخانه و قتل كنسول امريكا در ايران!/ملك‌الشعرا بهار

Filed under: سیاست — kasravi @ 10:32 ق.ظ.

 

در گذر شيخ هادي سقاخانه‌اي بود، از آن قبيل سقاخانه‌ها كه در هر خياباني بود و هيچوقت رسم نبود كه اين سقاخانه ها معجزه‌اي كرده باشند.

مرتجعين، هم براي متوجه ساختن اذهان مردم به چيز تازه‌تري و هم براي مقدمه نقش تازه، شهرت دادند كه ديشب سقاخانه آقا شيخ هادي معجزه كرده است! معجزه اين بود كه هم كوري را شفا داده است[1] و هم وقتي يك نفر خارج مذهب خواسته است زهر در ميان سقاخانه مزبور بريزد به سبب معجزه دستش به پنجره چسيبده است! 

ماژور[2] ايمبري، قونسول[3] امريكا، فرداي شبي كه آن صحبتهاي شيرين از سقاخانه و معتقدات خرافي عوام و هجوم بيماران براي استشفا بسوي آن سقاخانه را شنيده بود‏، به اصرار زن جواني كه ميل داشت فيلمي از سقاخانه درحالي‌كه مومنين بسوي او دست حاجت دراز كرده باشند، برداشته و براي دوستان خود بفرستد[4]؛ با جعبه عكس و فيلم بسوي سقاخانه چهار راه آقا شيخ هادي روانه شد.

ماژور ايمبري[5] و رفيقي ديگر از هم وطنانش روز جمعه، 27 تير 1303 بطرف سقاخانه رفتند.

جماعت زيادي از مرد و زن پيرامون سقاخانه جمع بودند. زنها يكي نشسته، يكي ايستاده، يكي نذر ميدهد. يكي طفلش را به سقاخانه مي مالد. ديگري طفل مي‌طلبد. مردي صلوات مي‌فرستد و ديگران را هم به صلوات تشويق مي‌كند، مي‌گويد:«لال از دنيا نروي، صلوات سوم را بلندتر بفرست….».

پليس هم براي حفظ نظم متعدد است و آنها هم با مردم در تكريم به سقاخانه و شرح معجزات – خاصه خشك شدن دست خارج مذهب كه مي‌خواسته زهر در آب بريزد- صحبت مي‌كنند. چند تن فكلي و اهل ادارات هم آنجا هستند و پليسها و اهل محل را تصديق مي‌نمايند!

يك موتورسوار خوش‌لباس آمد و پياده شد، اما باز سوار شد و رفت!

ايمبري با رفيقش سه پايه عكاسي را درست مقابل سقاخانه نصب مي‌كند. مردم مي‌گويند:«اينجا زنها نشسته‌اند، مسيو نمي‌شود…»

ايمبري در طرف چپ سقاخانه در خيابان مخصوص، مقابل قهوه‌خانه، سه پايه را به زمين مي‌گذارد. مردم با خنده و ملايمت جلو رفته كلاه و عبا برابر دهنه دوربين نگاه مي‌دارند و مانع عكس گرفتن مي‌شوند! . . . قونسول عصباني مي‌شود. داد و قال راه انداخته، باز دوربين را بلند كرده، در وسط چهار راه نصب مي‌كند. مردم هم عصباني مي‌شوند و نمي‌گذارند عكس برداشته شود و كار به جدال و كشاكش مي‌انجامد. موتورسيكلت سوار باز از دور پيدا مي‌شود. يكي فرياد مي‌زند:«اينهايي كه مي‌خواهند عكس بگيرند همانهايي هستند كه مي‌خواستند زهر در سقاخانه بريزند!»

مردم هجومي شديد مي‌كنند، سنگ و چاقو و چوب داخل كار مي‌شود؛ قونسول و رفيقش مسيو سيمورد، سوار همان درشكه كه آنها را آورده بود شده، بطرف خيابان استخر و حسن‌آباد مي گريزند. اما مردم با سنگ و چوب آنها را دنبال مي‌كنند و فرياد مي‌زنند كه ايهاالناس بگيريد! اينها مي‌خواستند زهر در سقاخانه بريزند! موتورسيكلت سوار هم از درشكه جلو افتاده و پيشاپيش آنها همين عبارت را مي‌گويد.

در خيابان استخر جمعي با سنگ سورچي درشكه را زده و از پشت مهاري پرت مي‌كنند. قونسول ناچار از درشكه با رفيقش پياده شد، با مردم رجاله دست به گريبان مي‌شود و با عصاي تيغ‌دار خود از خود دفاع مي‌نمايد و روبروي سردر ميدان مشق به قهوه خانه‌اي مي گريزد. آنجا آب جوش بر روي او مي ريزند! ناچار باز زد و خورد كنان بطرف سردر ميدان مشق دويده به سربازان و قرقاولان پناه مي‌برد. در آنجا سربازان او را با شوشكه[6] مي‌زنند و ماژور مي‌افتد. او كه مي‌افتد، مردم ساكت مي‌شوند و از نظميه جمعي پليس مي‌آيند و او را از خيابان جليل‌آباد به مريضخانه نظميه مي‌برند و معلوم مي‌شود كه ايمبري زنده است. عجب اينست كه پس از آنكه مردم از حال عصبانيت افتاده بودند، بار ديگر دسته اي ديگر كه گفتند سرباز هم داخل آنها بود، به مريضخانه ريخته، ماژور ايمبري را مي‌زنند و اهانت مي‌كنند و خلاصه او را مي‌كشند.

. . . و پليس يك تير هوايي هم در همه اين غوغاها خالي نكرد!

 

 

منابع:

1- بهار، ملك الشعرا، 1320. تاريخ مختصر احزاب سياسي (انقراض قاجاريه)، انتشارات اميركبير، چاپ اول: 1363، جلد دوم، 417ص.

2- شفا، شجاع الدين، ازکلينی تاخمينی، نسخه الكترونيكي.

2- موجانی، سيدعلی، 1375. بررسی مناسبات ايران و آمريکا ، 1851- 1925 ميلادی، وزارت امورخارجه – دفتر مطالعات سياسی و بين المللی، چاپ اول: 1375.

4- Gholi Majd, Mohammad. 2006, Oil and killing the American Consul in Tehran, University press of America, 358 pp.

منابع اینترنتی برای مطالعات بیشتر:

الف
ب
ج

 


[1] دكتر محمد قلي مجد در كتاب  Oil and killing the American Consul in Tehranآورده است كه اين سقاخانه پاتوق سید روحانی نابیینایی بود که نوجوانی زیربغل او را میگرفت. شجاع الدین شفا درکتاب «ازکلینی تاخمینی» چاپ لندن مدعی شده است که آن سید کور آیت الله پسندیده وآن نوجوانی که زیربازوی اورا میگرفته آیت الله خمینی بوده اند.

[2] ماژور: (اصطلاحي فرانسوي) يكي از درجات نظامي معادل سرگرد امروزي. (لغت نامه دهخدا)

[3] قونسول: كنسول، درعهد قاجاريه و اوايل دوره پهلوي اين كلمه بصورت قونسول يا قنسول مستعمل بوده و فرهنگستان كنسول را جانشين آن كرد (فرهنگ عميد).

[4] از آنجا كه رابرت ايمبري علاوه بر سمت رسمی وسیاسی خود – نايب كنسول سفارت امريكا در ايران و دلال كمپاني نفتي سينكلر- خبرنگاروعکاس افتخاری مجله نشنال جیوگرافیک هم بود؛ عده‌اي از مورخين معتقدند وي قصد داشته عكس‌هاي اين سقاخانه را به اين نشريه ارسال كند.

[5] Robert Whitney Imbrie

[6] شوشكه: (از روسي شاشكار)، قسمي شمشير، نوعي قمه (فرهنگ عاميانه جمال‌زاده)

National Geographic 1924, Crossing Asia Minor, The Country Of The New Turkish Republic by Major Robert Whitney Imbrie

اوت 6, 2008

آنكه آهسته در خيابان گام بر مي دارد. خبر هولناك را نشنيده است* (به یاد یعقوب مهرنهاد)

Filed under: سیاست — kasravi @ 8:39 ق.ظ.
Tags: ,

 

 

می خواستم به یاد یعقوب مهرنهاد مطلبی احساسی و سوزناک بنویسم. قطعه شعری یا داستان کوتاهی. اما فاجعه فجیع تر از آنی است که تنها برایش اشک ریخت، تاسف خورد و سر تکان داد.

با چند نفر در مورد این اعدام صحبت کرده ام. همگی آنرا محکوم کردند اما بعضی میگفتند حتی با استانداردهای ج.ا مجازات مهرنهاد حداکثر چند ماه تا چند سال زندان باید می بود. اینکه اگر در تهران بود اعدامش نمی کردند و هکذا. این سخنانان فارغ از درستی یا نادرستی معنی پنهان و خطرناکی نیز دارد و آن این است که ما هنوز باور نکرده ایم ج.ا استانداردی ندارد! هنوز مرگ را برای همسایه می بینیم و باور نداریم که ممکن است خود ما روزی مثلا بخاطر تشکیل یک NGO حقوق بشری به پای چوبه دار کشیده شویم. کافی است بقول فرنگی ها آدم اشتباهی ای باشی در جایی اشتباهی[1]! آنوقت است که خیلی زودتر از آنکه بفهمی چه شده خبر دستگیری، زندانی، شکنجه شدن و یا زبانم لال اعداممان میشود موضوع داغ بالاترین!

 

چه باید کرد؟

1-   اعتراضات وبلاگی:

هرنوع اعتراض وبلاگی اعم از تغییر نام یک هفته ای وبلاگ ها به مهرنهاد، نگارش مطلب در این مورد، افزودن بنر مرتبط به وبلاگ و … مفید است. البته به شخصه با اعتصاب وبلاگ نویسان مخالفم.

2-   تحت فشار قرار دادن رسانه های فارسی زبان و نهادهای حقوق بشر در پوشش خبری بیشتر این واقعه دردناک با  ارسال ای-میل به آنها.

3-   تهیه اعتراض نامه اینترنتی

4-   تمرکز بر موارد مشابه (فعالان حقوق بشری که در آستانه اعدام اند)


[1] A wrong man in a wrong place

 * شعری از برتولت برشت:

پيشانی صاف نشان بي دردی است.
آنکه آهسته در خيابان گام بر مي دارد هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
راستی که به دورانی سخت تيره روزگار مي گذرانم
… من
برتولت برشت
از جنگلهای سياه مي آيم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[1] A wrong man in a wrong place

 

اوت 2, 2008

خانه‌‌‌اي كه هر سال كوچك‌تر مي‌شود؛ همچون آرزوهايمان!

Filed under: Uncategorized — kasravi @ 11:46 ق.ظ.

 – يه 65 متري دارم تو همين خيابون، طبقه چهارم، بدون آسانسور، 11 تومن، 250 تومن[1].

كودكي كه خود را ناشيانه پشت برگ هاي گل تزئيني داخل بنگاه مسكن مخفي كرده با صداي مادرش سر برمي‌گرداند و چشم در چشم ميشويم.

بچه كه بودم خودم را پشت درخت هاي باغچه بزرگ خانه پدري پنهان مي‌كردم. دو درخت پرتقال محلي كه برخلاف درختان پرتقال پيوندي امروزي قامتي افراشته داشتند و تنه‌‌اي قطور. خانه‌مان سه اتاق خواب داشت و از آنجا كه من تنها فرزند خانواده بودم، دو اتاق در تملك ام بود!

اكنون  27 سال بعد از آن دوران، با همسرم در آپارتماني 72 متري زندگي مي‌كنم كه تخت خوابمان بزور در تنها اتاقش جا شده است. آپارتماني كه آخر برج بايد تخليه‌اش كنيم.

– ارزون تر نداريد؟

بنگاهي نگاه تمسخرآميزي به من مي‌اندازد و جواب از پيش جويده شده‌اش را به صورتم تف مي‌كند:

– ارزون تر مي‌خواي بايد بري پايين‌تر! آنگاه در مكالمه همكارش و خانمي كه سه صندلي آنطرف‌تر نشسته مي‌پرد و مي‌گويد:

– نه خانم! يك اتاق خوابه اس ولي هالش بزرگه.

بچه كه بودم فكر مي‌كردم همه بچه ها بايد دو اتاق خواب داشته باشند! حالا نه تنها نتوانسته‌ام در خانه اتاقي براي فرزندم مهيا كنم بلكه هفته پيش به مدد میفه پریستون[2] او را از حق حيات نيز محروم كرده‌ام.

از بنگاه بيرون مي‌زنم و كنار باجه تلفن عمومي روبرو مي‌ايستم. خانمي كه داخل بنگاه ديده بودم نيز همراه فرزندش و پادوي بنگاه از آن بيرون مي‌آيند. تعجب مي‌كنم كه چرا تابحال متوجه برآمدگي شكمش نشده بودم. احساس عذاب وجداني كه يك هفته است با آن دست به گريبانم دوباره خودش را به قفسه سينه‌ام مي كوبد. چشم از آنها برمي دارم و به تكه کاغذی مي‌دوزم كه صبح از صفحه نيازمندي‌هاي روزنامه كنده‌ام:

…. يك آپارتمان 53 متري….

 

 

Now as I look around, it’s mighty plain to see

The world is such a great and funny place to be

The gambling man is rich and the working man is poor

And I ain’t got no home in this world anymore.[3]


[1] منظور اجاره‌اي به مبلغ 11 ميليون پيش پول و ماهي 250 هزار تومان است

[2] داروی سقط جنین

[3] بخشي از ترانه «من ديگه تو اين دنيا خونه‌اي ندارم« اثر وودي گاتري (Woody Guthrie)

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.