وبلاگ کسروی (یه یاد یعقوب مهرنهاد)

مه 9, 2009

بوی نامه انتخاباتی

Filed under: Uncategorized — kasravi @ 1:14 ب.ظ.

دوست عزیزی مرا به بازی وبلاگی دعوت کرده که نامزدهای انتخابات هر یک چه بویی میدهند. پیش از آنکه بینی در احوال مردم کنم تعریف دو حکایت بودار خالی از لطف نیست:

1- مردی، بقالی را گفت اگر پیاز داری به من ده که با آن دهانم را خوش بو سازم. بقال گفت: مگر گُه خورده ای که با پیاز دهانت را خوش بو سازی؟ (عبید زاکانی)

با این میرپیازی که به ظاهر حکومت قصد به دهان بردن دارد معلوم شده که پیش از این چه گهی (همان ا.ن) خورده است!

 

2- مولوی حکایت میکند که شخصی در هنگام قضای حاجت دعای نابجایی را میخواند که : خدایا! به مشامم بوی خوش بهشت برسان!

آن یکی در وقت استنجا بگفت . . . . . .  . . که مرا با بوی جنت دار جفت

گفت شخصی خوب ورد آورده ای  . . . . . لیک سوراخ دعا گم کرده ای

این دعا چون ورد بینی بود چون . . . . . .  ورد بینی را تو آوردی به کون

رایحه جنت ز بینی یافت حر . . . . . . . .  رایحه جنت کی آید از دبر[1]

کی از اینجا بوی خلد آید ترا . . . . . . . . بو ز موضع جو اگر باید ترا

همچنین حب الوطن باشد درست . . . . . تو وطن بشناس ای خواجه نخست

این جسارتا- حکایت ماست. برای بسیاری از ملل، انتخابات ورد و دعای درستی است که در جای درستش خوانده میشود و ما این دعا را موضع غلطی میخوانیم! غافل از اینکه از ماتحت ج.ا هرگز رایحه خوشی بیرون نخواهد آمد.

حالا که کلیات را گفته ام به جزئیات بپردازیم. سعی کرده ام برای توضیح بوی هر یک از نامزدها از ضرب المثل یا اصطلاحی (فارسی یا انگلیسی) استفاده کنم.  

 

میرحسین موسوی:

می گویند سفره ی نیانداخته بوی مشک میدهد. ما که جز گفته عطاران، بویی از این مشک نبرده ایم. بقول انگلیسی زبانان:

I smell a rat![2]   

احمدی نژاد:

He smells to high heaven (گندش دنیا رو گرفته!)   

کروبی:

ایشان بوی کباب میدهند اما گویا در پشت صحنه خر داغ مکینند.  

اعلمی و شعله سعدی:

کله هایی که بوی قرمه سبزی میدهند 

  محسن رضایی:

راستش چیزی به ذهنم نرسید 🙂   

مطلب را با گزیده غزلی از پروین اعتصامی به پایان میبرم:

نخوانده فرق سر از پای، عزم کو کردیم . . . . . نکرده پرسش چوگان، هوای گو کردیم

بکار خویش نپرداختیم، نوبت کار . . . . . . . . . تمام عمر، نشستیم و گفتگو کردیم

بعمر گم شده، اصلا نسوختیم، ولیک . . . . . . . چو سوزنی ز نخ افتاد، جستجو کردیم

سمند توسن افلاک، راهوار نگشت . . . . . . . . به توسنیش، چو یک چند تاخت، خو کردیم

چو زورمند شدیم، از دهان مسکینان . . . . . . بجبر، لقمه ربودیم و در گلو کردیم

از آن ز شاخ حقایق، بما بری نرسید . . . . .  . که ما همیشه حکایت ز رنگ و بو کردیم


[1] ماتحت

[2] to start to believe that something is wrong about a situation, especially that someone is being dishonest

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: