وبلاگ کسروی (یه یاد یعقوب مهرنهاد)

اوت 16, 2011

کمان‌خانه‌های خالی / به مناسبت پنجمین سالگرد تاسیس بالاترین

Filed under: جامعه,سیاست — kasravi @ 4:17 ب.ظ.

نوشتن تنها کاری است که وقتی در حال انجامش هستم این احساس را ندارم که باید کار مفیدتری انجام دهم.  گلوریا اشتاینم

در این پنج سالی که از تاسیس بالاترین می‌گذرد و چهارسالی که کمابیش در آن فعالیت می‌کنم با دوستان مجازی فرهیخته‌ای آشنا شده‌ام که بسیاری‌شان پیش یا پس از عضویت در این سایت وبلاگ نوشته و معمولا نوشته های خود را در بالاترین نیز به اشتراک می گذاشته اند.  اکنون پس از تغییرات شگرف در جغرافیای سیاسی ایران و خود سایت بالاترین، قریب به اتفاق این دوستان یا بسیار کم کار شده اند یا وبلاگ‌شان را بالکل تعطیل و حذف کرده اند. این ننوشتن ها جدا از بقیه دلایل رابطه معنی داری با  عدم حضورشان در بالاترین و یا تغییرذائقه نسل جدید کاربران این وب سایت نیز دارد.  البته در این بین انگشت‌شمار رفقای وبلاگ نویسی مانده‌اند که صرفنظر از حضور یا عدم حضور در بالاترین همچنان پیوسته و منظم می‌نویسند. یکی از قابل احترام‌ترین این دسته کمانگیر است. او قدیمی‌ترین یا بهترین وبلاگ نویس فارسی زبان نیست اما از آنرو کارش را تحسن می‌کنم که منظم و مستدل می نویسد، دید کنکاش گرانه‌ای دارد و با آنکه روزنامه‌نگار نیست بسیار بهتر از روزنامه نگاران رسانه های نوشتاری داخل ایران اصول نخستین ژورنالیسم را رعایت می‌کند. اصولی چون انصاف، صداقت، ذکر منبع، رعایت قانون حق مولف و … .

ارزش کار امثال کمانگیر – بعنوان ایرانیانی که شغل‌شان نوشتن نیست- وقتی نمایان‌تر می‌شود که می‌دانیم  برای کسانی که می‌توانند بنویسند همیشه بهانه‌ای برای ننوشتن هست: ترس از عواقب نوشتن بخصوص وقتی که در ایران زندگی می‌کنی، مشغله‌های بی پایان کار و زندگی شخصی، نداشتن مخاطب و احتمال سرقت نوشته‌ای که برای نوشتن‌اش زحمت کشیده‌ای. راستش، زمانی که در ایران بودم این بهانه‌ها را برای خود و دیگر وبلاگ نویسان داخل وطن پر رنگ‌تر می دانستم و همیشه پیش خود فرض می کردم اگر من هم در کشوری امن و آزاد و بدون دغدغه مالی می‌زیستم وبلاگ به روز و مستمری ‌می‌داشتم. حالا که چند صباحی است در کشوری آزاد زندگی میکنم و شغل به نسبه مناسب و خوبی نیز دارم دریافته ام اتفاقا نوشتن در این‌سوی آبها سخت تر است. وقتی در ایران، چهره خون آلود دختر هموطنی را زیر ضربات باتوم از نزدیک می‌بینی و بجای کمک پا به فرار می گذاری، وقتی دخل و خرج نمی خواند، وقتی بخاطر پول خرد با راننده تاکسی دست به یقه می‌شوی، وقتی روی خط عابر پیاده خیابان پیرزنی را میبینی که با التماس از رانندگان میخواهد که سرعت‌شان را کم کنند، وقتی وحشیانه به خانه‌ات بریزند و ترا از تنها سرگرمی بزرگ زندگی (تماشای کانال‌های ماهواره ای) محروم کنند، وقتی رییس اراده سه ربع ساعت برایت تحلیل های کیهانی ارایه دهد و تو مجبور باشی تنها سر تکان دهی و تایید کنی طبیعی است که خشم، نا امیدی یا نظرت را با فشردن دکمه‌های کیبورد بروز دهی. اما زمانی که در بلاد منظمه به آرامش و آسایش رسیده‌ای، ایرانی چندانی اطرافت نباشند و کار مفید و سرگرمی های مفیدتر هفتگی گاه فرصت و رغبتی برای پیگیری اخبار نیز برایت نگذارند طبیعی تر این است که سر خود گیری و به جبران تمام رنج و عذابی که در وطن کشیده‌ای سعی کنی از باقیمانده عمرت لذت ببری!

اینها را نوشتم با بگویم به احترام کسانی که هنوز با دغدغه می نویسند کلاه از سر برمی‌دارم و یاد همه دوستانی که زمانی می‌نوشتند را گرامی می دارم. امیدوارم بالاترین تمهیداتی فراهم کند که صدای وبلاگستان فارسی رساتر از  زمزمه کنونی در آن طنین انداز شود.

ژوئیه 9, 2011

جوهر آبی / جوهر قرمز

Filed under: سیاست — kasravi @ 8:32 ق.ظ.

اسلاوج ژیژک در مقدمه کتاب «به برهوت واقعیت خوش آمدید» لطیفه‌ای قدیمی که در اروپای شرقی تحت سلطه کمونیسم رایج بود را نقل می‌کند:

یک کارگر اهل چک (یا آلمان شرقی یا لهستان) قرار است به زودی به سیبری منتقل ‌شود. او می‌داند که وقتی به سیبری برسد، نامه‌هایی که برای دوستان‌اش می‌نویسد دچار تیغ سانسور و تغییر خواهند شد. به همین دلیل به دوستان‌اش می گوید: «بیایید رمزی بگذاریم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من به دست شما می‌رسد با جوهر آبی نوشته شده بود، بدانید که محتویات و نوشته‌های آن واقعیت دارد و اگر آن نامه با جوهر قرمز نوشته شده بود، متن نامه دروغ و غیرواقعی است.» پس از چند ماه، دوستان‌اش نامه‌ای از او دریافت می‌کنند که با جوهر آبی نوشته شده است: «همه چیز اینجا در سیبری عالی است؛ مغازه‌ها پر از اجناس رنگارنگ‌اند؛ غذای فراوان موجود است؛ آپارتمان‌های راحت و زیبایی احداث شده‌اند؛ در اینجا می‌توان به دیدن جدیدترین فیلم‌های غربی در سینما رفت و دختران زیبارویی هستند که می‌توان اوقات خوشی با آنها گذراند. تنها چیزی که در اینجا یافت نمی‌شود جوهر قرمز است.»   

آوریل 7, 2010

حتي ظرف كودتاچيان را نيز نخواهيم شكاند / صحبت درمورد انتخابات را بس كنيم

Filed under: سیاست — kasravi @ 6:29 ب.ظ.

اگر با من نبودش هيچ ميلي/ چرا ظرف مرا بشکست ليلي

اين بيت منسوب به نظامي گنجوي بوضوح تاكتيك «باز كردن سر صحبت» در اموري كه راه مقبول و معمولي براي صحبت كردن در آن باره وجود ندارد را نشان ميدهد و براي دفع همين تاكتيك است كه مادران به دختران محجوب شان توصيه مي كنند پاسخ متلك اندازان خياباني را ندهند. وقتي «قبح» مساله‌اي آنقدر زياد است كه نمي توان مستقيمن به آن پرداخت طرف مقابل بجاي شيوه هاي ايجابي از در نفي وارد ميشود كه علامتي از تصديق آينده است. در اين چند روزه مطالب نسبتن زيادي در مورد انتخابات در بالاترين ديده مي‌شود. اين مطالب كه با نفي انتخابات آتي شروع شده – عمدتن ناخواسته- به باز كردن سر صحبت با طرف به واسطه شكستن ظرف و پاسخ دادن به متلك خواهد انجاميد و دير يا زود در اين بين زمزمه هاي شركت در انتخابات با اما و اگر و نهايتن تشويق و تبليغ و راه انداختن كمپين انتخاباتي را شاهد خواهيم بود. صحبت در مورد انتخابات، آنهم به اين زودي، حتي اگر در باب تحريم آن باشد فضا دادن به آن هايي خواهد بود كه خود بتنهايي جسارت پيش كشيدن اين موضوع و تشويق به شركت در انتخابات را ندارند. ورود به اين بازي دو سر باخت هيچ سودي براي جنبش مردم ايران نخواهد داشت. چراكه حتي با اثبات حقانيت عدم شركت در انتخابات – با صرف انرژي و زمان زياد- در نهايت در جايگاهي خواهيم ايستاد كه چند گام عقب‌تر از موضع چند ماه پيش است. بنابراين شايسته است تحريم انتخابات را با تحريم صحبت در مورد انتخابات شروع كنيم.

پ.ن: اين نوشته نيز در اصل نفي غرض است  چرا كه بهر روي مطلبي در مورد انتخابات محسوب مي‌شود و اين خود نشان دهنده ميزان كارآيي و خطرناكي (!) تاكتيك شرح داده شده در بالاست.

فوریه 11, 2010

در مواجهه با گوريل ج.ا بايد ضربه آخر را اول زد!

Filed under: سیاست — kasravi @ 6:16 ب.ظ.

در طول بيش از سي سال عمر ج.ا ايران بارها شاهد تظاهرات مخالفان رژيم بوده است. معدودي از اين ناآرامي ها و تظاهرات با كمي تدبير و در صورت داشتن رهبران درست مي توانستند به چالشي عظيم براي ج.ا تبديل شوند و حتي سرنگوني آنرا به دنبال داشته باشد. 18 تير 1378 يا حضور غافلگيركننده دستكم دو ميليون معترض در 25 خرداد امسال براحتي مي توانست تهديد جدي براي كليت ج.ا باشد. موقعيت هايي كه – بنا به دلايلي كه خارج از اين مقال است- به هدر رفتند و به دنبال آن سركوب ناگهاني يا فرسودگي نيروهاي مردمي رخ داد. بهر روي، 22 بهمن امسال نخستين باري نبود كه معترضان به خيابان آمدند و قطعن آخرين بار نيز نخواهد بود. ممكن است از بدنه فعال جنبش اعتراضي مردم كاسته شده باشد و شكل گيري دوباره اجتماع چند ميليوني مردم در خيابان در آينده نزديك رخ ندهد. خيلي مهم نيست كه اين اتفاق گريزناپذير در چهارشنبه سوري بيافتد يا مرداد سال بعد يا چهار سال ديگر! مهم نيست علت آن اعتراض به نتايج انتخابات باشد يا شدت يافتن نارضايتي اقتصادي مردم. مهم اين است در نخستين فرصتي كه در اوج آمادگي و قدرت – بقول دكتر سازگارا- در رينگ بوكس مقابل گوريل ج.ا قرار گرفتيم بجاي پا عوض كردن و ژشت گرفتن جلوي تماشاچيان همينكه پايمان را داخل رينگ گذاشتيم حتي قبل از آنكه داور آغاز بازي را اعلام كند ضربه ناك اوت كننده نهايي را همان ابتداي كار وارد كنيم

مه 28, 2009

شركت كنندگان محترم، تحريم كنندگان را بي‌خيال! نامزد انتخاباتي خودتان را بچسبيد

Filed under: سیاست — kasravi @ 11:50 ق.ظ.

دوست عزيزي ذيل لينك ارسالي ام در بالاترين مطلب مفصلي را نوشته اند كه آنرا علاوه بر جالب بودن حرف خودم نيز يافتم. بخش اعظم آن را با تغييراتي جزئي در زير آورده ام.

من بر اساس تحليلی که دارم در انتخابت شرکت نميکنم واحتمال اشتباه در طرز فکر خودم و تحليلم را هم کاملاً ميدهم و کسی را هم به تحريم دعوت نميکنم اما بسيار مايلم که شرکت کنندگان دلايل امثال من را هم بشنوند و صدایم را به گوششان برسانم به همين خاطر گاهی در بالاترين  درباره انتخابات مينويسم. کسی که رأی ميدهد با کسی که شرکت نميکند هر دو از نظر من به يک ميزان محترمند و به گمانم کسی که به اين مطلب اعتقادی ندارد از ادبيات مبارزه براي سرافرزی ايران و دموکراسی چيز زيادی نميداند.

با نزديک شدن به انتخابات حال و هوای بالاترين برايم کمی عجيب شده و عجيب تر از آن دگرگونی هميشگی و سریع حال جامعه ما نزديک انتخابات است بحثها از گفتگوهاي چاره انديشانه به سمت هيجانهای زودگذر کوچ کرده. تا همين يکی دو ماه پيش بحث از اين بود که چه دليلی در دست داريم که در انتخابات شرکت کنيم واکنون صحبت از اين هست که به چه دليلی بعضيها حق دارند که شرکت نکنند(و به قول شما در جايی بحث از انتخاب بین بد و بد تر به خوب و خوب تر رسيده است

 از لينکهایی که شرکت نکنندگان را به خارج نشينان بيدرد متهم ميکردند شروع شد. با لينکهایی که امثال من رو به بي اطلاع فرض کردن شرکت کنندگان متهم ميکردند ادامه پيدا کرد و امروز ديگر صحبت از اين هست که خطر شرکت نکنندگان خطرناک که هرکدامشان يک احمدی نژاد متحرک هستند را بايد بر طرف کرد(امیدوارم به گامهای عملی نکشد و در حد تئوری بماند).اين همه البته کاملاً قابل پيش بينی بود و 2 يا 3 روز مانده به انتخابات، در اين جو ملتهب، نوشتن از شرکت نکردن بسيار سخت تر هم خواهد شد.هر چند وقتي هیجان به اوج ميرسد در برخی زمينه ها به جامعه واقعی ايران بيشتر از جوامع مجازی مانند بالاترين اميد دارم. به هر حال کشور ما چيزهای عجيب زياد دارد.

روزانه چندين لينک در مذمت شرکت نکردن نيامده داغ ميشود و انرژی زيادی صرف اين مي شود تا به همه هشدار داده شود که شرکت نکنندگان برابرند با احمدی نژاد،تحريم يعنی نابودی ایران،بايکوت خطری براي ايران و کامنت پشت کامنت در تاييد ميرسد و حتی توجهی به حق هر کس براي شرکت يا عدم شرکت نميشود.سدها بار پرسيده شده که هدف از شرکت نکردن چيست و بارها پاسخ داده شده. همبستگی و سطح اطلاعات به نظر من در جامعه آنچنان پايين است که برای اين انتخابات پيش رو اين روشها دوای درد نخواهد شد و با اين اوصاف هم بسياری از شرکت نکنندگان معمولی مانند من انگيزه رای دادن یک کارمند خسته از فشار اقتصادی و مخالف جمهوری اسلامی به امید آنکه شاید تا حدودی از فشار به طور موقت کاسته شود،را کاملاً ميفهمند و حرمت مينهند و اصراری به نجات ایران تنها به روش خودشان ندارند.اما همه اينها به هيچ عنوان دليل نميشود که که از منطق آنان که شرکت نکنندگان را خطرناک و بيدرد و … معرفی مي کنند تعجب نکنم

.

ميدانم آنان که منصفند و تحليلی دارند اينچنين پاسخ خواهند داد که بهتر از من اين چيزها را ميدانند اما به دلايلی که بر همه روشن هست چاره ديگری نيست.اما باز هم سؤالی اينجا وجود دارد و اينکه فرض ميکنيم اميدی به يک تحريم وسیع که با گامهاي بعدی پيگيری شود نيست(جامعه اينطور نشان ميدهد)اما آيا اين همه دليل بر اين ميشود که بايد رفت و در يک دور باطل و بي حاصل و دوسر باخت شرکت کرد؟ضمن اینکه یک دلیل و البته دلیل اساسی اينکه تحريم وسیع و گامهاي بعدی آن پیگیری نمیشود و به نتيجه هم نمي رسد همين منطق ناميدی و انتخابات از سر ناچاری است.ما نباید حس پوچی،نا امیدی،تحلیل رفتن دائمی خواسته ها،و از ترس این در بغل آن رفتن داشته باشیم وگرنه بحثهای اینچنینی مبتذل و بیفایده است راه تکراری به یک مقصد میرسد. دوستان منطق صبوری و تغییرات احتمالی و ذره ای(نه حتی حتمی و تدریجی) را میپذیرنند اما چنین منطقی رو برای بایکوت(یا تحریم گسترده) به عنوان تنها یک گام که باید با مبارزات مدني ،اعتصابها،کمپینها،وبلاگنویسی،اعتراضها،حرکتهای دانشجویی و زنان و کارگران و معلمان و تظاهرات ها و… همراه شود نمی پذیرند و انتظار دارند صبح بعد از تحریم انتخابات همه جا گلستان شود.کسی که فکر میکند با تنها تحریم ، اتفاقهای وسیع یکشبه رخ میدهد دچار خطای اساسی است.

در مورد سی و چندمین انتخابات،توجیه این است که علی رغم آنکه میدانیم قطعا تقلبهایی در کار خواهد بود،سیستم را بکل قبول نداریم،بین نامزدها تفاوت بنیادی نمی بینیم،فیلتر رهبر و شورای نگهبان وجود دارد،احتمال پیش آمدن «وضعیت خطیر کنونی» در چهار سال دیگر نظیر سی و چهار سال قبلش بسیار زیاد است،حکومت از حضور ما سوء استفاده می کند و با شرکت در آن به چیزی تن میدهیم که خودمان نیز با آن همسو نیستیم، ولی رای میدهیم چون خودمان را عاجز از تغییرات اساسی و مبارزه با جمهوری اسلامی می دانیم.اما خوب اینجا مساله این است که اگر در مقابل جمهوری اسلامی تا این حد خود را ناتوان و از پیش باخته و ضعیف میدانیم و از انتخابهای از سر عجز کنونی هم امید تغییری اساسی نداریم،پس چرا اصلا مبارزه کنیم .راه حلهای کم خرجتر و کم هزینه تری برای ذوب شدن در این سیستم(مانند بسیاری دیگر) وجود دارد که حتی شاید حال عمومی غالب ما را کمی بهتر هم کند.

آنچه که اينجا به ذهن ميرسد اين است که در طی 30 ساله اخير حتی يک دوره هم وجود نداشته که مردم کمتر از نصف در انتخابات رياست جمهوري شرکت کنند در اين دوره هم مانند دوره هاي پيش،هيچ تحليلگری نگفته که کمتر از نيمی از مردم در انتخابات شرکت ميکنند يا خطر يک تحريم وسیع وجود دارد.پس هدف از صرف اين همه انرژی و حساسيت چيست؟به طوری که حتی هدف اصلی(در اين مورد تحليل کانديداها و برنامه هايشان،و برنامه بعد از انتخابات براي مبارز با جمهوری اسلام) در سايه قرار گرفته. چند لينک در اين باره مي آيد که اشکالات برنامه کانديداها چيست(به جز احمدی نژاد البته) یا چه تضمينی هست که اينابر ماهی 60 يا 70 هزار تومان را بدهند؟!!!!با موضوعاتی مانند بسيج،سپاه،مافياي نفت و اقتصاد ،کاهش فشار بر دانشجويان و کارگران و .. چه مي خواهند بکنند ليست بسيار بلند بالااست.من هم از انجام يک انقلاب توسط ريیس جمهور بعدی صحبت نميکنم منظورم برنامه هايش در حدود اختيارات نیم بندش در همین نظام جمهوری اسلامی است که ايران و ايرانی رو به گروگان گرفته.در این صورت ميتوان فهميد اين بار قرار هست چه کاری انجام شود که قبلاً با کانديداهاي به مراتب با وجهه بهتر در چارچوب اين نظام حتی نتوانستيم به آنها نزديک هم شويم. چقدر به اين اشکالات پرداخته مي شود؟عجيب آنکه لينکهاي تک و توک هم که حاوی این تحلیلها هستند معمولاً توسط همين تحريميها فرستاده مي شود.باز هم می گویم که به نظر من اين همه جوش و فرياد و نگرانی از تحريم وسیع را عجيب و نادرست است و ما به ازاي خارجی و واقعی در درون جامعه ندارد.پس چرا اين همه انرژی صرف مي شود در حالی که اين روزها بهترين فرصت هست براي آنانی که شرکت ميکنند تا از کانديداهايشان قول بگيرند،برنامه بخواهند،محکم و حتی با فرياد سخن بگويند.

مه 26, 2009

رای سفِيدها / شناسنامه هاِيي که به مهر انتخابات نياز دارند

Filed under: سیاست — kasravi @ 10:40 ق.ظ.

می گوید: در انتخابات شرکت میکنم. می پرسم: به چه کسی رای میدهی؟ نگاهی به پشت سرش می اندازد و با صدایی کوتاه شده فحش هایی آب نکشیده نثار نظام میکند. تعجب مرا که میبیند توضیح میدهد که می خواهد از فلان نهاد امریه سربازی بگیرد و برای همین به مهر انتخابات داخل شناسنامه اش احتیاج دارد.

 vote_nobody

 

می پرسم: دکتر! شنیده ام رفتی رای داده ای، حتما به فلانی بوده نه؟ حالت تهاجمی میگیرد که نخیر فلانی فلان فلان شده است و من رای سفید دادم. به شوخی میپرسم در برگه چه فحشی نوشتی؟ انگار که تازه یادش آمده باشد که میتوانسته چنین کاری نیز بکند میگوید: فحش ننوشتم برگه سفید دادم. ناامیدانه میپرسم: سفیدِ سفید؟ مستاصل جواب میدهد: سفید دیگه، خالی! درحالیکه از عصبانیت دست به پاکت سیگارم میبرم میگویم: آخر مرد حسابی مثلا دانشجوی دکتری هستی! لاقل یک خطی ضربدری چیزی میکشیدی، برگه خالی را تقدیمشان کردی که هرکه را خواستند تویش بنویسند.

شرمنده سرش را پایین میاندازد. هفته دیگر میخواهد شناسنامه اش را به اداره گذرنامه ببرد تا پاسپورت بگیرد. او نیز به مهر انتخابات احتیاج دارد!

 

 

صدای داد و بیداد از خانه پدربزرگ ام که دیوار به دیوار خانه ماست بلند شده. مادرم صدایم میزند که این پیرمرد و پیرزن دوباره مثل سگ و گربه به جان هم افتاده اند برو ببین اینبار چه شده؟ علت دعوا را که میفهمم خشکم میزند. مادربزرگ فرتوت ام – که فراموشی اندکی نیز دارد- به اصرار از شوهرش میخواهد که بگوید شناسنامه اش کجاست چراکه میخواهد برود و رای بدهد!

میگویم: حاج خانم! شما اصلا میدانید که چه انتخاباتی است؟ اصلا سواد داری که اسم کسی را بنویسی؟

دلخور میگوید: خوب اسم نمی نویسم. همینجوری میدهم بهشان. آخه شنیدم اونهایی که رای نمیدن را اذیت میکنند.

پدربزرگم از آنور اتاق فریاد می زند: خجالت بکش! کی می خواد تو که پایت لب گور است را اذیت کند؟

بعدها میفهمم که او نیز به مهر انتخابات در شناسنامه اش بدلیل کاهش فشار قبر احتیاج داشته است.

 

 

مه 23, 2009

گفته های آن سال ها ميرحسين موسوی / فرياد اصولگرايی

Filed under: سیاست — kasravi @ 11:32 ق.ظ.

برای بزرگتر دیدن تصاویر روی آنها کلیک کنید

 

 

 

سپتامبر 22, 2008

ارتش سری جمهوری اسلامی

Filed under: سیاست — kasravi @ 8:26 ق.ظ.

اشتباه‌ نكنيد! منظور من از چنين عبارتي در اين مقاله، نيروي نظامي پنهان ج.ا در داخل يا خارج كشور و يا مواجب بگيران دستگاه‌هاي امنيتي رژيم نيست. اتفاقا مي‌خواهم از كساني سخن برانم كه بعضي‌شان خود را در كنار ميليونها ايراني ديگر منتقد و مخالف ج.ا مي‌دانند.

سيستم اقتصادي غيرشفاف، بيمار‏‏، بي‌برنامه و دايم التغيير و بروكراسي اداري شخص محور (بجاي قانون محور) حاكم بر ايران اين موقعيت استثنايي را براي گروهي فراهم آورده تا يك شبه ره صد ساله بپيمايند و ثروت هايي كلان بياندوزند. رنداني كه از نمد بد دوخت اقتصاد ايران كلاه شكيلي براي خود دوخته‌اند و كلاه گشادي براي سر ديگران! گرچه قاطبه اين گروه، وابستگان مستقيم يا غيرمستقيم رژيم حاكم اند اما ايرانيان سابقا معمولي و غير سياسي نيز در بين‌شان يافت ميشود. كشاورز زاده‌اي شمالي كه همراه برادرانش تا ده-پانزده سال پيش نسل اندر نسل در چند هكتار زمين اجدادي زراعت ميكرد و زندگي معمولي‌اي داشت حالا به مدد افزايش تصاعدي و چند صد برابر شدن قيمت زمين پدري و خريد و فروش متوالي زمين در عرض يك دهه تبديل به ميلياردري شده است كه گرانقيمت‌ترين اتومبيل‌ها را زير پا دارد و تعطيلات‌اش را در ديسكوهاي تايلند‏‏، دوبي و چين مي گذراند. كارمند ساده اداره صنايع و معادن يا شهرداري كه درضمن خدمت، فوق‌ليسانسش را از دانشگاه آزاد گرفته و به رياست اداره يا مهندس ناظر پروژه‌هاي ميلياردي صنعتي ارتقا درجه يافته، اگر راه و چاه رشوه گرفتن و گير نيافتادن را خوب بياموزد؛ مبالغ هداياي دريافتي ماهانه‌اش آنقدر خواهد بود كه حقوق ماهانه در برابرش پول خردي بنظر آيد. به اين ليست موارد بسيار ديگري نيز مي‌توان افزود؛ حتي آن استاد دانشگاهي را كه مسوول توزيع بودجه چند صد ميليوني طرحي پژوهشي است و با بيگاري كشيدن از دانشجويانش و فاكتورسازي قسمت عمده آن را به جيب مي زند! 

اينگونه است كه در تعطيلات نوروزي، در شهركي ويلايي، چند كيلومتر آنطرف تر از مردم درگير قسط و بدهي و اجاره خانه، اتومبيل هاي جگوار و فراري عرصه را بر بنز و بي ام‌و تنگ ميكنند و جوانان نااميد ديگري را تشويق به پيوستن به جرگه آدم هاي زرنگ پولدار!

و اينگونه است كه روز به روز از طبقه متوسط شهري- تاثيرگذارترين گروه در تحولات سياسي يك جامعه- كاسته شده، دسته دسته به طبقه فقير افزوده مي‌شود يا اندك اندك به طبقه مرفه نوظهور مورد بحث ما.

اين افراد اگر گرايشات مذهبي داشته باشند غالبا اتوماتيك وار، بطور علني پشت سر رژيم قرار خواهند گرفت و مدافع آن خواهند شد. اگر كمي مدرن‌تر باشند هرازگاهي درآمدهاي بادآورده‌شان را در دبي‏، نخجوان‏، تايلند يا تركيه صرف عيش و نوش خواهند كرد و اگر ليبرال مسلك بوده و تاب فضاي بسته اجتماعي داخل كشور را نداشته باشند، به پشتوانه ثروت كلان‌، فرزندانشان را براي تحصيل يا زندگي روانه كشورهاي آزاد مي‌كنند.

اينان بهيچ‌وجه خواهان تغيير شرايط نيستند. هم ميترسند با تغييرات كلان، سوراخ دعاي معجزه‌گرشان را گم كنند و هم واهمه دارند كه در پروسه اين تغيير – در هيجان يك انقلاب‏،‌ هرج و مرج يك اعتصاب عمومي يا شرايط نامعلوم تسخير نظامي كشور- هموطنان گرسنه‌شان كه امروز با خشم و حسرت به زندگي‌شان مينگرند، دارايي هاي‌شان را به يغما ببرند. اين گروه، بخصوص دو زيرگروه موخر بالا، شايد از طرح دستگيري دختران بد حجاب ناراضي باشند، شايد چندان از ملايان خوششان نيايد، شايد كيهان را روزنامه مزخرفي بدانند، شايد در مجالس خصوصي همگام با ديگران فحشي را نيز نثار احمدي‌نژاد كنند‏ اما يك كار را هيچگاه نخواهند كرد:

هيچوقت از هيچ حركت سياسي- اجتماعي كه خواهان تغييرات اساسي است پشتيباني نخواهند كرد، چه اين حمايت لفظي و معنوي باشد چه كمكي مادي. جمله كليشه‌اي و كليدي اين دسته اين است: «جمهوري اسلامي بد است اما هر حكومتي بجاي آن بيايد بدتر خواهد بود!«

اينان درست در بزنگاه‌هاي تاريخي – مانند 18 تير – پشت معترضين را خالي ميكنند و حتي بشدت با آن مخالفت مي‌ورزند و براي اين عمل‌شان دلايل بسياري مي‌آورند كه البته هيچكدامش ظاهرا ربطي به حمايت از بقاي ج.ا ندارد.

اين عده گرچه در عدد قليل اند (شايد كمتر از 5 درصد جمعيت كشور) اما بخش بزرگي از سرمايه كشور بين‌شان دست بدست ميشود و در سياست امروز ايران نقشي درست متضاد نقش بازار در به ثمر رسيدن انقلاب 57 را بازي ميكنند.

بايد فكري براي اين نوكيسه‌گان كه لباس خودي بر تن دارند انديشيد. سودمند‌ترين شيوه نه قهر و كينه و خط و نشان كشيدن بلكه نشان دادن نقش مخرب شان در جنبش تحول خواهي ايرانيان است و متقاعد ساختن‌شان به اينكه سرنگوني ج.ا و بر سر كار آمدن يك حكومت دموكراتيك در درازمدت بسود خودشان نيز خواهد بود.

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اوت 9, 2008

معجزه سقاخانه و قتل كنسول امريكا در ايران!/ملك‌الشعرا بهار

Filed under: سیاست — kasravi @ 10:32 ق.ظ.

 

در گذر شيخ هادي سقاخانه‌اي بود، از آن قبيل سقاخانه‌ها كه در هر خياباني بود و هيچوقت رسم نبود كه اين سقاخانه ها معجزه‌اي كرده باشند.

مرتجعين، هم براي متوجه ساختن اذهان مردم به چيز تازه‌تري و هم براي مقدمه نقش تازه، شهرت دادند كه ديشب سقاخانه آقا شيخ هادي معجزه كرده است! معجزه اين بود كه هم كوري را شفا داده است[1] و هم وقتي يك نفر خارج مذهب خواسته است زهر در ميان سقاخانه مزبور بريزد به سبب معجزه دستش به پنجره چسيبده است! 

ماژور[2] ايمبري، قونسول[3] امريكا، فرداي شبي كه آن صحبتهاي شيرين از سقاخانه و معتقدات خرافي عوام و هجوم بيماران براي استشفا بسوي آن سقاخانه را شنيده بود‏، به اصرار زن جواني كه ميل داشت فيلمي از سقاخانه درحالي‌كه مومنين بسوي او دست حاجت دراز كرده باشند، برداشته و براي دوستان خود بفرستد[4]؛ با جعبه عكس و فيلم بسوي سقاخانه چهار راه آقا شيخ هادي روانه شد.

ماژور ايمبري[5] و رفيقي ديگر از هم وطنانش روز جمعه، 27 تير 1303 بطرف سقاخانه رفتند.

جماعت زيادي از مرد و زن پيرامون سقاخانه جمع بودند. زنها يكي نشسته، يكي ايستاده، يكي نذر ميدهد. يكي طفلش را به سقاخانه مي مالد. ديگري طفل مي‌طلبد. مردي صلوات مي‌فرستد و ديگران را هم به صلوات تشويق مي‌كند، مي‌گويد:«لال از دنيا نروي، صلوات سوم را بلندتر بفرست….».

پليس هم براي حفظ نظم متعدد است و آنها هم با مردم در تكريم به سقاخانه و شرح معجزات – خاصه خشك شدن دست خارج مذهب كه مي‌خواسته زهر در آب بريزد- صحبت مي‌كنند. چند تن فكلي و اهل ادارات هم آنجا هستند و پليسها و اهل محل را تصديق مي‌نمايند!

يك موتورسوار خوش‌لباس آمد و پياده شد، اما باز سوار شد و رفت!

ايمبري با رفيقش سه پايه عكاسي را درست مقابل سقاخانه نصب مي‌كند. مردم مي‌گويند:«اينجا زنها نشسته‌اند، مسيو نمي‌شود…»

ايمبري در طرف چپ سقاخانه در خيابان مخصوص، مقابل قهوه‌خانه، سه پايه را به زمين مي‌گذارد. مردم با خنده و ملايمت جلو رفته كلاه و عبا برابر دهنه دوربين نگاه مي‌دارند و مانع عكس گرفتن مي‌شوند! . . . قونسول عصباني مي‌شود. داد و قال راه انداخته، باز دوربين را بلند كرده، در وسط چهار راه نصب مي‌كند. مردم هم عصباني مي‌شوند و نمي‌گذارند عكس برداشته شود و كار به جدال و كشاكش مي‌انجامد. موتورسيكلت سوار باز از دور پيدا مي‌شود. يكي فرياد مي‌زند:«اينهايي كه مي‌خواهند عكس بگيرند همانهايي هستند كه مي‌خواستند زهر در سقاخانه بريزند!»

مردم هجومي شديد مي‌كنند، سنگ و چاقو و چوب داخل كار مي‌شود؛ قونسول و رفيقش مسيو سيمورد، سوار همان درشكه كه آنها را آورده بود شده، بطرف خيابان استخر و حسن‌آباد مي گريزند. اما مردم با سنگ و چوب آنها را دنبال مي‌كنند و فرياد مي‌زنند كه ايهاالناس بگيريد! اينها مي‌خواستند زهر در سقاخانه بريزند! موتورسيكلت سوار هم از درشكه جلو افتاده و پيشاپيش آنها همين عبارت را مي‌گويد.

در خيابان استخر جمعي با سنگ سورچي درشكه را زده و از پشت مهاري پرت مي‌كنند. قونسول ناچار از درشكه با رفيقش پياده شد، با مردم رجاله دست به گريبان مي‌شود و با عصاي تيغ‌دار خود از خود دفاع مي‌نمايد و روبروي سردر ميدان مشق به قهوه خانه‌اي مي گريزد. آنجا آب جوش بر روي او مي ريزند! ناچار باز زد و خورد كنان بطرف سردر ميدان مشق دويده به سربازان و قرقاولان پناه مي‌برد. در آنجا سربازان او را با شوشكه[6] مي‌زنند و ماژور مي‌افتد. او كه مي‌افتد، مردم ساكت مي‌شوند و از نظميه جمعي پليس مي‌آيند و او را از خيابان جليل‌آباد به مريضخانه نظميه مي‌برند و معلوم مي‌شود كه ايمبري زنده است. عجب اينست كه پس از آنكه مردم از حال عصبانيت افتاده بودند، بار ديگر دسته اي ديگر كه گفتند سرباز هم داخل آنها بود، به مريضخانه ريخته، ماژور ايمبري را مي‌زنند و اهانت مي‌كنند و خلاصه او را مي‌كشند.

. . . و پليس يك تير هوايي هم در همه اين غوغاها خالي نكرد!

 

 

منابع:

1- بهار، ملك الشعرا، 1320. تاريخ مختصر احزاب سياسي (انقراض قاجاريه)، انتشارات اميركبير، چاپ اول: 1363، جلد دوم، 417ص.

2- شفا، شجاع الدين، ازکلينی تاخمينی، نسخه الكترونيكي.

2- موجانی، سيدعلی، 1375. بررسی مناسبات ايران و آمريکا ، 1851- 1925 ميلادی، وزارت امورخارجه – دفتر مطالعات سياسی و بين المللی، چاپ اول: 1375.

4- Gholi Majd, Mohammad. 2006, Oil and killing the American Consul in Tehran, University press of America, 358 pp.

منابع اینترنتی برای مطالعات بیشتر:

الف
ب
ج

 


[1] دكتر محمد قلي مجد در كتاب  Oil and killing the American Consul in Tehranآورده است كه اين سقاخانه پاتوق سید روحانی نابیینایی بود که نوجوانی زیربغل او را میگرفت. شجاع الدین شفا درکتاب «ازکلینی تاخمینی» چاپ لندن مدعی شده است که آن سید کور آیت الله پسندیده وآن نوجوانی که زیربازوی اورا میگرفته آیت الله خمینی بوده اند.

[2] ماژور: (اصطلاحي فرانسوي) يكي از درجات نظامي معادل سرگرد امروزي. (لغت نامه دهخدا)

[3] قونسول: كنسول، درعهد قاجاريه و اوايل دوره پهلوي اين كلمه بصورت قونسول يا قنسول مستعمل بوده و فرهنگستان كنسول را جانشين آن كرد (فرهنگ عميد).

[4] از آنجا كه رابرت ايمبري علاوه بر سمت رسمی وسیاسی خود – نايب كنسول سفارت امريكا در ايران و دلال كمپاني نفتي سينكلر- خبرنگاروعکاس افتخاری مجله نشنال جیوگرافیک هم بود؛ عده‌اي از مورخين معتقدند وي قصد داشته عكس‌هاي اين سقاخانه را به اين نشريه ارسال كند.

[5] Robert Whitney Imbrie

[6] شوشكه: (از روسي شاشكار)، قسمي شمشير، نوعي قمه (فرهنگ عاميانه جمال‌زاده)

National Geographic 1924, Crossing Asia Minor, The Country Of The New Turkish Republic by Major Robert Whitney Imbrie

اوت 6, 2008

آنكه آهسته در خيابان گام بر مي دارد. خبر هولناك را نشنيده است* (به یاد یعقوب مهرنهاد)

Filed under: سیاست — kasravi @ 8:39 ق.ظ.
Tags: ,

 

 

می خواستم به یاد یعقوب مهرنهاد مطلبی احساسی و سوزناک بنویسم. قطعه شعری یا داستان کوتاهی. اما فاجعه فجیع تر از آنی است که تنها برایش اشک ریخت، تاسف خورد و سر تکان داد.

با چند نفر در مورد این اعدام صحبت کرده ام. همگی آنرا محکوم کردند اما بعضی میگفتند حتی با استانداردهای ج.ا مجازات مهرنهاد حداکثر چند ماه تا چند سال زندان باید می بود. اینکه اگر در تهران بود اعدامش نمی کردند و هکذا. این سخنانان فارغ از درستی یا نادرستی معنی پنهان و خطرناکی نیز دارد و آن این است که ما هنوز باور نکرده ایم ج.ا استانداردی ندارد! هنوز مرگ را برای همسایه می بینیم و باور نداریم که ممکن است خود ما روزی مثلا بخاطر تشکیل یک NGO حقوق بشری به پای چوبه دار کشیده شویم. کافی است بقول فرنگی ها آدم اشتباهی ای باشی در جایی اشتباهی[1]! آنوقت است که خیلی زودتر از آنکه بفهمی چه شده خبر دستگیری، زندانی، شکنجه شدن و یا زبانم لال اعداممان میشود موضوع داغ بالاترین!

 

چه باید کرد؟

1-   اعتراضات وبلاگی:

هرنوع اعتراض وبلاگی اعم از تغییر نام یک هفته ای وبلاگ ها به مهرنهاد، نگارش مطلب در این مورد، افزودن بنر مرتبط به وبلاگ و … مفید است. البته به شخصه با اعتصاب وبلاگ نویسان مخالفم.

2-   تحت فشار قرار دادن رسانه های فارسی زبان و نهادهای حقوق بشر در پوشش خبری بیشتر این واقعه دردناک با  ارسال ای-میل به آنها.

3-   تهیه اعتراض نامه اینترنتی

4-   تمرکز بر موارد مشابه (فعالان حقوق بشری که در آستانه اعدام اند)


[1] A wrong man in a wrong place

 * شعری از برتولت برشت:

پيشانی صاف نشان بي دردی است.
آنکه آهسته در خيابان گام بر مي دارد هنوز خبر هولناک را نشنيده است.
راستی که به دورانی سخت تيره روزگار مي گذرانم
… من
برتولت برشت
از جنگلهای سياه مي آيم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[1] A wrong man in a wrong place

 

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.