وبلاگ کسروی (یه یاد یعقوب مهرنهاد)

می 28, 2009

شركت كنندگان محترم، تحريم كنندگان را بي‌خيال! نامزد انتخاباتي خودتان را بچسبيد

دسته: سیاست — kasravi @ 11:50 ق.ظ

دوست عزيزي ذيل لينك ارسالي ام در بالاترين مطلب مفصلي را نوشته اند كه آنرا علاوه بر جالب بودن حرف خودم نيز يافتم. بخش اعظم آن را با تغييراتي جزئي در زير آورده ام.

من بر اساس تحليلی که دارم در انتخابت شرکت نميکنم واحتمال اشتباه در طرز فکر خودم و تحليلم را هم کاملاً ميدهم و کسی را هم به تحريم دعوت نميکنم اما بسيار مايلم که شرکت کنندگان دلايل امثال من را هم بشنوند و صدایم را به گوششان برسانم به همين خاطر گاهی در بالاترين  درباره انتخابات مينويسم. کسی که رأی ميدهد با کسی که شرکت نميکند هر دو از نظر من به يک ميزان محترمند و به گمانم کسی که به اين مطلب اعتقادی ندارد از ادبيات مبارزه براي سرافرزی ايران و دموکراسی چيز زيادی نميداند.

با نزديک شدن به انتخابات حال و هوای بالاترين برايم کمی عجيب شده و عجيب تر از آن دگرگونی هميشگی و سریع حال جامعه ما نزديک انتخابات است بحثها از گفتگوهاي چاره انديشانه به سمت هيجانهای زودگذر کوچ کرده. تا همين يکی دو ماه پيش بحث از اين بود که چه دليلی در دست داريم که در انتخابات شرکت کنيم واکنون صحبت از اين هست که به چه دليلی بعضيها حق دارند که شرکت نکنند(و به قول شما در جايی بحث از انتخاب بین بد و بد تر به خوب و خوب تر رسيده است

 از لينکهایی که شرکت نکنندگان را به خارج نشينان بيدرد متهم ميکردند شروع شد. با لينکهایی که امثال من رو به بي اطلاع فرض کردن شرکت کنندگان متهم ميکردند ادامه پيدا کرد و امروز ديگر صحبت از اين هست که خطر شرکت نکنندگان خطرناک که هرکدامشان يک احمدی نژاد متحرک هستند را بايد بر طرف کرد(امیدوارم به گامهای عملی نکشد و در حد تئوری بماند).اين همه البته کاملاً قابل پيش بينی بود و 2 يا 3 روز مانده به انتخابات، در اين جو ملتهب، نوشتن از شرکت نکردن بسيار سخت تر هم خواهد شد.هر چند وقتي هیجان به اوج ميرسد در برخی زمينه ها به جامعه واقعی ايران بيشتر از جوامع مجازی مانند بالاترين اميد دارم. به هر حال کشور ما چيزهای عجيب زياد دارد.

روزانه چندين لينک در مذمت شرکت نکردن نيامده داغ ميشود و انرژی زيادی صرف اين مي شود تا به همه هشدار داده شود که شرکت نکنندگان برابرند با احمدی نژاد،تحريم يعنی نابودی ایران،بايکوت خطری براي ايران و کامنت پشت کامنت در تاييد ميرسد و حتی توجهی به حق هر کس براي شرکت يا عدم شرکت نميشود.سدها بار پرسيده شده که هدف از شرکت نکردن چيست و بارها پاسخ داده شده. همبستگی و سطح اطلاعات به نظر من در جامعه آنچنان پايين است که برای اين انتخابات پيش رو اين روشها دوای درد نخواهد شد و با اين اوصاف هم بسياری از شرکت نکنندگان معمولی مانند من انگيزه رای دادن یک کارمند خسته از فشار اقتصادی و مخالف جمهوری اسلامی به امید آنکه شاید تا حدودی از فشار به طور موقت کاسته شود،را کاملاً ميفهمند و حرمت مينهند و اصراری به نجات ایران تنها به روش خودشان ندارند.اما همه اينها به هيچ عنوان دليل نميشود که که از منطق آنان که شرکت نکنندگان را خطرناک و بيدرد و … معرفی مي کنند تعجب نکنم

.

ميدانم آنان که منصفند و تحليلی دارند اينچنين پاسخ خواهند داد که بهتر از من اين چيزها را ميدانند اما به دلايلی که بر همه روشن هست چاره ديگری نيست.اما باز هم سؤالی اينجا وجود دارد و اينکه فرض ميکنيم اميدی به يک تحريم وسیع که با گامهاي بعدی پيگيری شود نيست(جامعه اينطور نشان ميدهد)اما آيا اين همه دليل بر اين ميشود که بايد رفت و در يک دور باطل و بي حاصل و دوسر باخت شرکت کرد؟ضمن اینکه یک دلیل و البته دلیل اساسی اينکه تحريم وسیع و گامهاي بعدی آن پیگیری نمیشود و به نتيجه هم نمي رسد همين منطق ناميدی و انتخابات از سر ناچاری است.ما نباید حس پوچی،نا امیدی،تحلیل رفتن دائمی خواسته ها،و از ترس این در بغل آن رفتن داشته باشیم وگرنه بحثهای اینچنینی مبتذل و بیفایده است راه تکراری به یک مقصد میرسد. دوستان منطق صبوری و تغییرات احتمالی و ذره ای(نه حتی حتمی و تدریجی) را میپذیرنند اما چنین منطقی رو برای بایکوت(یا تحریم گسترده) به عنوان تنها یک گام که باید با مبارزات مدني ،اعتصابها،کمپینها،وبلاگنویسی،اعتراضها،حرکتهای دانشجویی و زنان و کارگران و معلمان و تظاهرات ها و… همراه شود نمی پذیرند و انتظار دارند صبح بعد از تحریم انتخابات همه جا گلستان شود.کسی که فکر میکند با تنها تحریم ، اتفاقهای وسیع یکشبه رخ میدهد دچار خطای اساسی است.

در مورد سی و چندمین انتخابات،توجیه این است که علی رغم آنکه میدانیم قطعا تقلبهایی در کار خواهد بود،سیستم را بکل قبول نداریم،بین نامزدها تفاوت بنیادی نمی بینیم،فیلتر رهبر و شورای نگهبان وجود دارد،احتمال پیش آمدن “وضعیت خطیر کنونی” در چهار سال دیگر نظیر سی و چهار سال قبلش بسیار زیاد است،حکومت از حضور ما سوء استفاده می کند و با شرکت در آن به چیزی تن میدهیم که خودمان نیز با آن همسو نیستیم، ولی رای میدهیم چون خودمان را عاجز از تغییرات اساسی و مبارزه با جمهوری اسلامی می دانیم.اما خوب اینجا مساله این است که اگر در مقابل جمهوری اسلامی تا این حد خود را ناتوان و از پیش باخته و ضعیف میدانیم و از انتخابهای از سر عجز کنونی هم امید تغییری اساسی نداریم،پس چرا اصلا مبارزه کنیم .راه حلهای کم خرجتر و کم هزینه تری برای ذوب شدن در این سیستم(مانند بسیاری دیگر) وجود دارد که حتی شاید حال عمومی غالب ما را کمی بهتر هم کند.

آنچه که اينجا به ذهن ميرسد اين است که در طی 30 ساله اخير حتی يک دوره هم وجود نداشته که مردم کمتر از نصف در انتخابات رياست جمهوري شرکت کنند در اين دوره هم مانند دوره هاي پيش،هيچ تحليلگری نگفته که کمتر از نيمی از مردم در انتخابات شرکت ميکنند يا خطر يک تحريم وسیع وجود دارد.پس هدف از صرف اين همه انرژی و حساسيت چيست؟به طوری که حتی هدف اصلی(در اين مورد تحليل کانديداها و برنامه هايشان،و برنامه بعد از انتخابات براي مبارز با جمهوری اسلام) در سايه قرار گرفته. چند لينک در اين باره مي آيد که اشکالات برنامه کانديداها چيست(به جز احمدی نژاد البته) یا چه تضمينی هست که اينابر ماهی 60 يا 70 هزار تومان را بدهند؟!!!!با موضوعاتی مانند بسيج،سپاه،مافياي نفت و اقتصاد ،کاهش فشار بر دانشجويان و کارگران و .. چه مي خواهند بکنند ليست بسيار بلند بالااست.من هم از انجام يک انقلاب توسط ريیس جمهور بعدی صحبت نميکنم منظورم برنامه هايش در حدود اختيارات نیم بندش در همین نظام جمهوری اسلامی است که ايران و ايرانی رو به گروگان گرفته.در این صورت ميتوان فهميد اين بار قرار هست چه کاری انجام شود که قبلاً با کانديداهاي به مراتب با وجهه بهتر در چارچوب اين نظام حتی نتوانستيم به آنها نزديک هم شويم. چقدر به اين اشکالات پرداخته مي شود؟عجيب آنکه لينکهاي تک و توک هم که حاوی این تحلیلها هستند معمولاً توسط همين تحريميها فرستاده مي شود.باز هم می گویم که به نظر من اين همه جوش و فرياد و نگرانی از تحريم وسیع را عجيب و نادرست است و ما به ازاي خارجی و واقعی در درون جامعه ندارد.پس چرا اين همه انرژی صرف مي شود در حالی که اين روزها بهترين فرصت هست براي آنانی که شرکت ميکنند تا از کانديداهايشان قول بگيرند،برنامه بخواهند،محکم و حتی با فرياد سخن بگويند.

می 26, 2009

رای سفِيدها / شناسنامه هاِيي که به مهر انتخابات نياز دارند

دسته: سیاست — kasravi @ 10:40 ق.ظ

می گوید: در انتخابات شرکت میکنم. می پرسم: به چه کسی رای میدهی؟ نگاهی به پشت سرش می اندازد و با صدایی کوتاه شده فحش هایی آب نکشیده نثار نظام میکند. تعجب مرا که میبیند توضیح میدهد که می خواهد از فلان نهاد امریه سربازی بگیرد و برای همین به مهر انتخابات داخل شناسنامه اش احتیاج دارد.

 vote_nobody

 

می پرسم: دکتر! شنیده ام رفتی رای داده ای، حتما به فلانی بوده نه؟ حالت تهاجمی میگیرد که نخیر فلانی فلان فلان شده است و من رای سفید دادم. به شوخی میپرسم در برگه چه فحشی نوشتی؟ انگار که تازه یادش آمده باشد که میتوانسته چنین کاری نیز بکند میگوید: فحش ننوشتم برگه سفید دادم. ناامیدانه میپرسم: سفیدِ سفید؟ مستاصل جواب میدهد: سفید دیگه، خالی! درحالیکه از عصبانیت دست به پاکت سیگارم میبرم میگویم: آخر مرد حسابی مثلا دانشجوی دکتری هستی! لاقل یک خطی ضربدری چیزی میکشیدی، برگه خالی را تقدیمشان کردی که هرکه را خواستند تویش بنویسند.

شرمنده سرش را پایین میاندازد. هفته دیگر میخواهد شناسنامه اش را به اداره گذرنامه ببرد تا پاسپورت بگیرد. او نیز به مهر انتخابات احتیاج دارد!

 

 

صدای داد و بیداد از خانه پدربزرگ ام که دیوار به دیوار خانه ماست بلند شده. مادرم صدایم میزند که این پیرمرد و پیرزن دوباره مثل سگ و گربه به جان هم افتاده اند برو ببین اینبار چه شده؟ علت دعوا را که میفهمم خشکم میزند. مادربزرگ فرتوت ام – که فراموشی اندکی نیز دارد- به اصرار از شوهرش میخواهد که بگوید شناسنامه اش کجاست چراکه میخواهد برود و رای بدهد!

میگویم: حاج خانم! شما اصلا میدانید که چه انتخاباتی است؟ اصلا سواد داری که اسم کسی را بنویسی؟

دلخور میگوید: خوب اسم نمی نویسم. همینجوری میدهم بهشان. آخه شنیدم اونهایی که رای نمیدن را اذیت میکنند.

پدربزرگم از آنور اتاق فریاد می زند: خجالت بکش! کی می خواد تو که پایت لب گور است را اذیت کند؟

بعدها میفهمم که او نیز به مهر انتخابات در شناسنامه اش بدلیل کاهش فشار قبر احتیاج داشته است.

 

 

می 23, 2009

گفته های آن سال ها ميرحسين موسوی / فرياد اصولگرايی

دسته: Uncategorized — kasravi @ 11:32 ق.ظ

برای بزرگتر دیدن تصاویر روی آنها کلیک کنید

 

 

 

آوریل 24, 2009

دلم تنگ شده است، براي خبري خوش

دسته: Uncategorized — kasravi @ 1:19 ب.ظ

 

 

bad news

دلم تنگ شده است؛ براي  خبري خوش! كه بگويي برايم يا بگويم برايت. براي برق چشمانت ، جمله خدا را شكر و آه شادمانه بعد از گفتنش.

صليب در مشت در تختخواب دراز كشيده اي؛ خشمگين از من و خدايت كه هر دو برايت بد مي آوريم. دراز كشيده ام، با سيگاري در دست، بروي قاليچه اي مندرس، پهن شده در تراس كوچك خانه و دلم تنگ شده براي آن دو ابروي چين خورده و موعظه قديمي كه مي كشي آخر خودت را با اين سيگار! 

ولي من هنوز زنده ام با قلبي طپنده و آرزويي كه كاش جاي آني بودم كه تا ديروز در خود داشتي؛ حجمي مبهم با قلبي بازايستاده از طپش.

از پله ها كه پايين ميرفتيم، بغضت را فرو خوردي ، روسري ات را جلو دادي، لبخند جراحي شده ات را حجاب جراحت قلبت كردي و گفتي: چه بهتر! دلم نمي خواست او هم مثل من اينجا بدخت شود. و من دلم تنگ شد براي دختري كه كيف جيبي اش به شكل نقشه ايران بود و نام فرزند ناديده اش، ايران دخت.  از پله ها كه بالا ميرفتيم گفتي كه بايد دوباره آغاز كنيم. نه در اين خانه اجاره اي، نه در اين شهر اجاره اي ، نه در اين مملكت اجاره اي! و نيشخندي تحويل مني دادي كه دلم براي صاحب خانه بودن هاي كودكي تنگ شده بود!

در سرزمين شهيدان زنده، مردگان حيات يافته بعد از فوت و زندگان رو به موت، مرگ خبر تكراري و بي ارزشي است.

مانند صحنه هاي سينمايي، باران مي بارد، ماهواره قطع شده و تو در تختخواب دراز كشيده اي با صليبي خيس در مشت و صداي مجري خبر تلويزيون جاي خالي مرا در كنارت پر ميكند. خبرها همه خوب و اميدوار كننده اند؛ افتتاح فلان كارخانه در فلان شهر، رشد فلان شاخص اقتصادي و فلان پيروزي در عرصه سياست خارجي. من اما دير زماني است كه دلم براي خبري خوش تنگ شده است.

اکتبر 30, 2008

آزار پيامبر توسط مجاهدين في سبيل الله بعلت اختلاف بر سر تقسيم غنائم جنگ حنين

دسته: Uncategorized — kasravi @ 3:26 ب.ظ

 

وَعَدَكُم اللهُ مَغانِمَ كَثيرَة[1] (خدا به شما وعده گرفتن غنيمت هاي بسيار داده )

 

غزوه حنين يكي از پر غنيمت‌ترين غزوه‌هايي بود كه محمد بن عبدالله در آن شركت داشت[2] اما بر سر تقسيم اين غنائم و اسرا بارها بين پيامبر اسلام و مجاهدين في سبيل الله درگيري هايي پيش آمد كه در ذيل به آنها اشاره ميشود:

 

1- بعد از اينكه پيامبر اسلام به درخواست سران قبيله هوازن- قبيله‌اي كه پيامبر كودكي خود را در آن گذرانده بود- مبني بر آزادي زنان و كودكان پاسخ مثبت داد[3] گروهي از مجاهدان اسلام بدنبال پيامبر راه افتادند و به اصرار از او خواستند كه هرچه زودتر غنائم باقيمانده را تقسيم كند:

  عمروبن شعيب مي‌گويد: و چون پيمبر، اسيران حنين را به كسانشان پس داد سوار شد و كسان به دنبال وي روان شدند و مي‌گفتند: « اي پيمبر شتران و گوسفندان را كه غنيمت ماست تقسيم كن» تا وي را سوي درختي كشانيدند و عباي او به شاخ درخت گرفت و بيافتاد، پيمبر گفت:« اي مردم عباي مرا بدهيد، بخدا اگر بشماره درختان تهامه، شتر پيش من باشد همه را بر شما تقسيم ميكنم كه بخيل و ترسو و دروغگو نيستم»[4]

ابن هشام در كتاب سيرت رسول الله اين صحنه را اينگونه توصيف ميكند:

. . . و آواز برميداشتند و زحمت سيد مي دادند. تا از آن بسياريِ زحمتِ وي كه ميدادند‏‏، غافل شدند و سيد در زير درخت آوردند، چنان كه شاخِ آن درخت ردا از سرِ سيد در ربود. آن‌گاه سيد تند شد و گفت:«اي مردم‏، چندين تعجيل مكنيد- كه بخدايي كه مرا بيافريد كه اگر به عدد درخت هاي تهامه (يعني مكه و طايف) شما را پيش من اشتر و گاو و گوسفند بودي، من آن جمله ميان شما قسمت كردمي، چنان كه شما را معلوم شدي كه بخل و بددلي در من نيايد و در صفتِ من خلاف نگنجد»[5]

 

2- بعد از آنكه پيامبر در منطقه جعرانه غنائم را ميان مسلمانان تقسيم کرد سهم بيشتري به تازه‌مسلمان قريش داد تا دل‌هاي آنان بيشتر به اسلام جلب شود. اين برخورد پيامبر براي برخي از مسلمانان و بخصوص انصار سنگين و غيرقابل قبول بود. به همين جهت عده‌اي از آنها به پيامبر اعتراض کردند:

و ديگر چون سيد قسمت غنائم بكرد و بعضي را بسيار داد و بعضي را اندك بداد و بعضي را هيچ نداد، يكي بود از قبيله بني تميم كه نام وي ذو خويصره بود. درآمد و گفت:« يا محمد، ديدم كه امروز چه كردي». گفت:« چه كردم؟». گفت:« عدل كار نفرمودي- كه بعضي را بسيار دادي و بعضي را هيچ ندادي.». سيد از سخن وي خشم گرفت. گفت:« واي بر تو، مرد! اگر عدل پيش من نباشد، پيش كي خواهد بودن؟». عمر برپاي خاست و گفت:« يا رسول الله، دستوري ده تا اين مرد را بكشم!». سيد گفت:« اي عمر، رها كنيد . . .»[6]

و ديگر چون سيد تقسيم غنايم بكرد و روساي قريش و مهتران عرب و ديگر قبايل نصيبه بداد و انصار را هيچ نداد، انصار برنجيدند و به سخن درآمدند و هركسي چيزي گفتند.[7]

آنگاه از سهم خود يعني خمس غنايم به قريب چهل تن مالي بخشيد تا از آنان استمالت كرده باشد. از اين گروه بودند: ابوسفيان و پسرش معاويه و حكيم بن حزام و . . .كه هر يك را صد شتر داد. عباس بن مرداس را كمتر از صد شتر داد. او ابياتي خواند و بر اين تقسيم اعتراض كرد. پيامبر فرمود: زبانش را كوتاه كنيد‏، پس شمار اشتران او نيز به صدر رسانيدند. چون براي بدست آوردن دل اين گروه (موءلفه قلوبهم) مالي چنين به آنان عطا كرد؛ انصار كه از چنان عطايي محروم شده بودند، ملول شدند و جوانانشان سخناني بر زبان آوردند. پيامبر همه را گرد كرد و موعظه نمود و گفت: « من به جماعتي كه تازه به اسلام گرويده بودند مالي بدادم تا بدان مال دل هايشان را به اسلام، مهربان كرده باشم . . .»[8]

ابوسعيد خدري گويد: وقتي پيمبر آن عطيه ها، به قريشيان و ديگر مردم عرب داد و به انصار چيزي نداد آنها آزرده دل شدند و سخن بسيار كردند و يكيشان گفت: «بخدا پيمبر به قوم خود رسيد» و سعده بن عباده پيش وي رفت و گفت: « اي پيمبر خدا، قوم انصار درباره تقسيم غنائم آزرده خاطر شده‌اند كه بقوم خويش و مردم عرب عطيه هاي بزرگ دادي و به آنها چيزي نداده‌اي»

پيمبر گفت:« سعد، تو چه ميگويي؟». سعد گفت: « اي پيمبر خدا، من نيز جزو قوم خودم هستم»[9]

 

در جنگ حنين اتفاقات خواندني و تامل برانگيز ديگري نيز رخ داده است. يكي از اين اتفاقات كه به مساله غنائم نيز مربوط ميشود داستان مالك ابن عوف است:

مالك ابن عوف رئيس قبيله بزرگي بنام هوازِن بود كه فرماندهي سپاه كفار در اين جنگ را برعهده داشت. وي با وجود پيروزي اوليه نهايتا در جنگ شكست خورد و به شهر طايف گريخت. بخاطر اينكه قوم ثَقيف از شهر طايف به مالِك ابن عوف پناه داده بودند، پيامبر دستور حمله به آنجا را صادر كرد[10]. اما وقتي تسخير شهر مسير نشد؛ محمد پيغام داد كه:« اگر مالك ابن عوف بيايد و مسلمان شود، من اهل و عيال وي و هرچه برده‌اند از آنِ وي بازپس دهم و صد اشتر ديگر از آنِ خود به وي دهم[11]». مالك ابن عوف روزي مخفيانه از طايف خارج شده نزد محمد آمد و مسلمان شد. بعد از مسلمان شدنش علاوه بر وعده هاي پيشين رياست قبيله هوازِن و چند قبيله ديگر نيز به وي سپرده شد. جالب آنكه از آن پس هر كارواني كه از آن قوم ثقيف بود و بگذشتي غارت كردي و هر چه با ايشان بودي، بگرفتي. تا آن وقت كه قوم تقيف به طاقت رسيدند.[12]

 


[1] سوره الفتح، آيه 20

[2] در این نبرد 24 هزار شتر و بیش از 40 هزار گوسفند و چهار هزار اوقیه نقره (كه هر وقيه 213 گرم است) غنیمت جنگی به سپاه اسلام رسید و 6 هزار نفر از افراد قبیله هوازن و قبایل هم‌پیمانش  به اسارت درآمدند. (بحارالانوار، ج 21، ص 157/183)

[3] پيامبر(ص) آنان را مخير كرد كه يا زنان و فرزندان خود اختيار كنند يا اموال خود را، آنان زنان و فرزندان خود اختيار كردند (تاريخ ابن خلدون جلد اول- ص 439)

[4] تاريخ طبري، جلد سوم، ص1213

[5] سيرت رسول الله، ص 472 و 473

[6] سيرت رسول الله، ص  474

[7]  همان

[8] تاريخ ابن خلدون، جلد نخست، ص 436

[9] تاريخ طبري، جلد سوم، ص 1215

[10] سيرت رسول الله (سيره ابن هشام)، ص 468

[11] همان، 472

[12] همان، 472

سپتامبر 25, 2008

روشنفکری دینی

دسته: روشنگري — kasravi @ 4:42 ب.ظ
Tags:

دوستی در بالاترین سوالاتی در مورد روشنفکری دینی مطرح کرده که بعلت طویل شدن پاسخ تصمیم گرفتم آنرا بصورت مطلبی جداگانه بنویسم.در مورد كليت مساله روشنفكري ديني مقالات بسياري نوشته شده است. براي مثال مي توانيد به مقاله آسيب شناسي روشنفكر ديني” ( 2 1 ) نوشته رامين احمدي مراجعه كنيد. دوست خوب من‏، مجنون، نيز در پست هاي مختلف  وبلاگش به بسياري از موارد مطرح شده پرداخته است. با اينحال براي اينكه فقط شما را به اين و آن ارجاع نداده باشم نظر شخصي خود را در ارتباط با سوالات شما بيان مي كنم:

بهتر است اين بحث را در دو حوزه مجزا نظري و سياسي-اجتماعي دنبال كنيم چراكه با توجه به زاويه ورود ما به بحث روشنفكري ديني ممكن است سوالات طرح شده در اين ارتباط پاسخ هاي متفاوتي داشته باشد.

الف حوزه مباحث نظري

من نيز چون شما روشنفکري دینی را با حرکت واقعی روشنفکری متعارض می دانم. اصولا اين مضاف و مضاف‌اليه مانند بسياري از عبارات ابداعي ديگر چون دموكراسي اسلامي‏، مردم سالاري ديني، جمهوري اسلامي، دين مردمي و . . . مفهومي متناقض است. عين اين است كه بگوييد منطق تعصب يا حقيقت خيالي. هر تعصبي دلايل و ريشه هايي دارد اما نمي‌توان آنها را منطق ناميد و هر خيالي رگه هاي خفيفي از حقيقت در خود نهفته دارد اما نمي توان به واسطه آن بر خيال نام حقيقت نهاد.

دين مجموعه‌اي از گزاره ها يا بقول انگليسي زبان‌ها Fact هايي متصلب و از پيش تعيين شده است كه قابليت انعطاف بسيار اندكي دارد. كار ملايان در تمامي اديان اين بوده كه براي اين گزاره ها، دلايل و شواهدي clues- بيابند و بتراشند. اما كار يك روشنفكر مانند يك محقق علوم طبيعي است. او پروپزال‌هاي ذهني اش را با ابزار منطق، تاريخ يا تجربه مي ازمايد و ممكن است خود به رد آنها بپردازد. افكار او مانند اجتماعات بشري- ممكن است با گذر زمان تغيير يابند. هيچ چيز لايتغيري در عالم روشنفكري وجود ندارد. او قبل از شروع به انديشيدن و تحقيق يقين ندارد كه آيا فلان پيامبر فرستاده خداست يا يك بيمار شيزوفرني باهوش و خوش‌شانس!

از ديد نظري وقتي با يك مذهبي يا يك روشنفكر ديني كه بهتر است آنها را مذهبيون غيرمتعصب تحصيل كرده بناميم- بحث ميكنيم نه تنها نيازي نيست كه از ترس توهين تلقي شدن نظر خود، به كتمان عقيده و ملاحظه اعتقادي طرف مقابل مبادرت ورزيم بلكه مانند هر جدال علمي ديگر بايد هرآنچه دريافته‌ايم و مي انديشيم را عيان و بي تعارف روبرويش بگذاريم. وقتي انيشتين براي نخستين بار اعلام كرد نور هميشه در خط مستقيم سير نمي كند، كسي آنرا توهيني به خود يا عقيده علمي اش قلمداد نكرد بلكه ده ها مقاله در رد اين نظريه جديد و بي اساس خواندنش نوشته شد و زماني كه چند سال بعد اين نظريه توسط دانشمندان انگليسي به اثبات رسيد ديگر دانشمندان نيز آن را پذيرفتند. يك بحث ديني نيز از منظر نظري- بايد اينگونه باشد. همانطور كه يك مذهبي يا روشنفكر مذهبي حق دارد به يك روشنفكر عادي بگويد كه دموكراسي با ليبراليسم در تناقض است يا اينكه جهان بيني نيچه تا حد زيادي متاثر از ضعف جسماني او شكل گرفته و يا اصولا فلسفه، علمي غيركاربردي و بي ارزش است و اين نظرات فارغ از صحت و سقم آن- توهين تلقي نخواهند شد؛ يك روشنفكر عادي نيز محق است تا اعلام كند كه اسلام با دموكراسي در تناقض است يا اينكه جهان بيني محمد تا حد زيادي از شرايط جغرافيايي عربستان تاثير گرفته يا اصولا فقاهت كاري غيركاربردي و بي‌ارزش است.

ب- حوزه سياسي-اجتماعي

بيشتر سوالات شما در اين حوزه قرار مي گيرد و من سعي ميكنم در حد بضاعت و نگرش خودم به آنها پاسخ دهم.

***

آیا ما به روشنفکران دینی نیاز داریم یا باید همچنان در رد آنها بکوشیم ؟

بنظر من هر مسلمان‌‌زاده تحصيل‌كرده، اهل كتاب و تحقيق و تفكر اگر در مقطعي از تحجر عبور نكند و به روشنفكري ديني نرسد عجيب است و اگر در روشنفكري ديني بماند، خطرناك!

خطري كه بخصوص در يكصدساله اخير جامعه ايران را تهديد ميكرده و ميكند از جانب پدربزرگ مذهبي من كه قرآن و نمازش را غلط مي خواند و به ملايان فحش ناموسي ميدهد يا زن ميانسالي كه در سفره بي‌بي سكينه اشك مي‌ريزد و در عروسي سكينه‏، دختر همسايه، بي روسري لزگي مي‌رقصد نيست. اينان گرچه بظاهر مذهبي اند اما آزادي هاي فردي و اجتماعي و رفاه اقتصادي را بسيار محترم مي‌شمارند و اگر در برهه اي از تاريخ مجبور به انتخاب بين مذهب و آزادي يا رفاه گردند گزينه دوم را برمي گزينند (مانند آنچه در انقلاب مشروطيت روي داد).

مخاطرات يك جامعه آزاد و مترقي از ديد مذهبي- از سوي دو گروه است:

1- مروجان و مجريان اسلام حداكثري:

آن مذهبي دو آتشه‌اي كه انتقاد به خميني را بدليل سيد بودنش برنمي تابد يا آن زن ميانسالي كه براي اجراي سيرت پيامبر، خود دست بكار يافتن همسري صيغه اي براي شوهرش مي‌شود جزو اين دسته اند. عملا غاطبه ملايان نيز در اين گروه جاي مي گيرند. اجراي موبه موي شريعت براي اينان از هرچيز ديگري واجت تر است.

2- روشنفكران ديني بعنوان پرچمدار حركات اجتماعي:

روشنفكر ديني مانند زني وفادار و عاشق شوهرش است كه سال هاي متمادي با وي زندگي كرده. اين زن زماني نسبت به حركات شوي خود مشكوك مي شود و از اين رو در افعال و اقوال شوهرش كنكاش مي كند تا اينكه روزي از گوشه پنجره وي را در آغوش زن ديگري مي بيند. اما ميزان علاقه و اعتقاد به همسرش باعث مي‌شود وانمود كند كه چيزي نديده است. ذهن عاشق وي مانع از پذيرش حقيقت مي گردد و اين زن براي توجيه ذهني اين واقعيت تلخ، همه كس ازجمله خود را- را مقصر قلمداد مي‌كند بجز شوهرش را! از آن پس، او در خانه آرايش غليظ تر و متفاوتي مي كند؛ با شيوه هاي نامتعارفي به همخوابگي با همسرش مي‌پردازد و ديگر به سيگار كشيدن وي در خانه اعتراض نمي‌كند. او تا آخر عمر هيچگاه نخواهد پذيرفت كه خيانت شوهرش بخاطر هوسراني و بي علاقگي به او بوده است.

پذيرش ناقص و مشروط حقيقت‏، خصيصه خطرناك روحي روشنفكر ديني است. اينان در بيشتر مواقع به بخشي از واقعيت پي برده و بخش ديگرش را انكار مي‌كنند. دوستاني از اين دسته دارم كه عامل گرفتاري مملكت را خامنه‌اي و احمدي نژاد مي‌دانند ولي بشدت از افكار و اعمال خميني دفاع مي‌كنند. روشنفكران ديني نردباني‌اند كه متحجران ديني از آن بالا مي روند تا به قدرت برسند. در تمام كشورهايي كه روشنفكران ديني پرچم دار حركت هاي اجتماعي بوده‌اند و به قدرت رسيده‌اند پس از يك دوره كوتاه آزادي، استبداد مذهبي حكمفرما شده است و اگر نبود بنيان هاي مستحكم لائيسيته در تركيه‏، روشنفكران ديني اين كشور نيز خيلي زود همين بلا را بر سر آن مي‌آوردند.

اينان با به رسميت شناختن ابزار دين بعنوان محك و معيار عمل سياسي-اجتماعي و تمييز خوب و بد گرچه در راه اصلاح و بهبود جامعه مي‌كوشند ولي خيلي زود متحجران ديني اين ابزار را از دستشان بيرون كشيده و آنرا چماقي بر سر آنها و ديگران خواهند كرد.

بنابراين اگر روشنفكر ديني قصد به قدرت رسيدن داشته باشد و بخواهد قوانيني بر اساس نگرش روشنفكري ديني در جامعه وضع كند بايد بشدت با آن مبارزه كرد. حكومت ديني كابوس يك جامعه است چه اين دين متحجرانه باشد چه روشنفكرانه! اما در يك حكومت تثبيت شده لائيك كه بخشي از جامعه را مذهبيون تشكيل ميدهند، روشنفكر ديني سكولار را مي توان از زاويه مباحث نظري- با تبليغات و تشويق جايگزين راديكال‌ها كرد تا با تلطيف لبه‌هاي تيز اعتقادات مذهبي از ظهور انديشه دين سياسي در نسل‌هاي آينده جلوگيري شود.

مخلص كلام اينكه در حال حاضر يك روشنفكر ديني بايد در وهله نخست نسبت دين و دولت را در انديشه خود با شفافيت و صداقت كامل تبيين كند. اگر موافق سكولاريسم بود در عين به رسميت شناختن اختلافات- ما و ايشان در يك جبهه قرار داريم و بعد از آزادي ايران در دو حزب بشدت مخالف هم! در غير اينصورت تكليف از همين الان مشخص است.

***

چه کسانی می توانند ایران را از خرافات و مفاهیم ارتجاعی برهانند ؟ روشنفکران دینی یا روشنفکر غيرديني ؟

در يك جامعه بشدت مذهبي يا تحت حكومت سانسور ديني، كلام و نظر روشنفكران ديني بر مذهبي هاي دوآتشه كه تفكراتشان تحت تاثير ملايان متحجر شكل گرفته است تاثير ناچيزي دارد. اينان بيش از آنكه توده هاي مذهبي را آزاد منش و متساهل كنند، متساهلين را مذهبي خواهند كرد! كمتر مذهبي پامنبري را مي توان در جلسات حسينيه ارشاد دكتر شريعتي يافت. درعوض سست اعتقادان و زنان نيمه مذهبي، روسري به سر مي‌كردند و در اين مجالس حاضر مي‌شدند. نظريه دكتر سروش در مورد قرآن، خريداري در بين عوام ندارد؛ اصولا صداي او به گوش عوام نمي رسد. تنها شكاكان اليتي كه گيج و حيران در دروازه خرد ايستاده‌ءاند را دوباره به تالار تو در توي دين دعوت خواهد كرد.

بنابراين در شرايط كنوني روشنفكران مذهبي نمي‌توانند نقش چنداني در خرافه ستيزي برعهده گيرند. در بخش نظرات مقاله‌اي مذهبي از اكبر گنجي در راديو زمانه كه مي توان انرا مقاله‌اي از جنس روشنفكري مذهبي ناميد ناشناسي نوشته:

آنها که به این مفاهیم اعتقاد دارند اصلا مقالات شما را نمی خوانند. اگر هم بخوانند نمی فهمند. آنانی هم که اعتقاد ندارند که می دانند که این چیزها با عقل سلیم جور در نمی آید. دیگر احتیاجی به مراجعه به قرآن و الهیون ندارند. این ها که از همان ابتدا باطلند. بنابر این مخاطب شما کیست؟

گرچه روشنفكر غيرمذهبي هم تريبوني در داخل كشور ندارد ولي اسلام‌گريزي و خردگرايي بشدت دربين جوانان ايراني رو به افزايش است. وظيفه روشنفكر غيرمذهبي اين است كه ماده خام فكري را براي جويندگان حقيقت و دل‌زدگان از دين فراهم آورند. اگر جواني احساس كند كه كلام قران در جايي متناقض است و به اين سبب دچار ترديد و گيجي شده باشد شايد براي كشف حقيقت عبارت تناقضات قرآن را در گوگل سرچ كند. اين وظيفه روشنفكران ديني است كه آنقدر مطلب در محيط مجازي در اين باره منتشر كرده باشند كه اين جوان دركنار چندين مطلب توجيهي-آخوندي به يكي از آنها نيز بر بخورد و خود به قضاوت بنشيند.

***

در ایران کسانی مانند شبستری مفاهیمی را مطرح می کنند که با ایمان یک مسلمان در تناقض است. و از جمله کسانی مانند سروش و یا حتی کدیور …آیا مردم ایران این مفاهیم ملحدانه را از زبان یک روشنفکر غيرديني راحت تر می پذیرند یا یک روشنفکر دینی؟

گام نخست در پذيرش يك نظر فهميدن آن مي‌باشد. عوام، سخناني را مي فهمند كه با زبان خودشان بيان شود. در برخورد با عوام، مهم تر از فحواي كلام و گرايش گوينده، نحوه بيان آن است. مثالي بزنم: دو برنامه تلويزيوني مشابه كه جوهر هر دو نقد اسلام و خرافات است- به فاصله اندكي از هم در كانال ماهواره‌اي پارس پخش مي‌شود: برنامه رضا فاضلي و برنامه بهرام مشيري. با آنكه كيفيت علمي و غناي منطقي برنامه بهرام مشيري بسيار بيشتر از برنامه رضا فاضلي است اما برنامه آقاي فاضلي در بين عامه مردم از محبوبيت فوق‌العاده بيشتري از برنامه استاد مشيري برخوردار گشته. چراكه ايشان شايد به مدد دانستن فن بازيگري به زباني سخن مي گويند كه گرچه چندان روشنفكر پسندانه نيست ولي قابل درك براي مخاطب عام مي باشد.

مخلص كلام اينكه به گمان من چندان مهم نيست كه يك مفهوم ملحدانه بر زبان چه كسي جاري، مهم اين است كه چگونه بيان شود.

نكته ديگر اينكه روشنفكران ديني مفاهيم جديد را غالبا از داخل دين و با استناد به منابع ديني استخراج مي‌كنند و همواره اصرار مي‌ورزند كه پذيرش آنها متناقض پايه هاي ايماني يك مسلمان نيست. پذيرش يا عدم پذيرش اين مفاهيم بجز معدودي- مساله‌اي نظري است و تاثيري در نوع جهان بيني و كردار يك مسلمان نخواهد داشت.

سپتامبر 24, 2008

وقتی لري كينگ روي اعصاب ما راه مي رود يا When Larry sucks

دسته: Uncategorized — kasravi @ 1:47 ب.ظ

مصاحبه لري كينگ با احمدي نژاد مهر تاييدي بود بر دو مطلب: سياست هاي خارجي نظام ج.ا و  اين ضرب المثل ايراني كه : كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من! راستش انتظار چنداني از مصاحبه خبرنگاران خارجي با مسوولان جمهوري اسلامي نداشته و ندارم. وقتي مشكلات اقتصادي مملكتي بيگانه ناچيز باشد‏، وقتي آزادي هاي اجتماعي و فردي شهروندانش به رسميت شناخته شود، وقتي رابطه سياسي آن كشور با دنياي غرب حسنه و عادي باشد – مانند شرايطي كه در اواخر حكومت محمدرضا شاه بر ايران حاكم بود- آنوقت است كه خبرنگار  انگشت بر نقطه تاريك حاكميت يعني فضاي بسته سياسي گذاشته و با سوال‌هاي متوالي خشتك زمامدار را بخاطر زندانيان سياسي پايين میکشد؛ اما وقتي حكومتي مستبد براي ديگران شاخ و شانه بكشد هميشه يك سوال تكراري در قالب هاي متفاوت بر زبان مصاحبه كننده جاري ميگردد: حكومت شما با مملكت ما يا فلان مملكت چه مي‌خواهد بكند؟. گور باباي زندانيان سياسي و  آزادي مذهب و بي خيال مشكلات اقتصادي‏، خفقان فرهنگي و نقض حقوق بشر!

در مصاحبه لري كينگ نيز انتظار نداشتم وي درباره دستگيري زنان ايراني بخاطر بدحجابي يا اعدام هاي سال 67‏، احمدي نژاد را مورد پرسش قرار دهد يا با زير سوال بردن چرخه خيمه شب بازي انتخابات در ايران مشروعيت وي بعنوان رييس جمهور را به چالش بكشد اما از اين خبرنگار كهنه كار يهودي زاده انتظار مي‌رفت وقتي احمدي‌نژاد دروغ هاي شاخ‌دار تاريخي يا حرف‌هاي خلاف عقل مي‌زند واكنشي از خود نشان دهد.

آنجا كه احمدي نژاد مي گويد: سه جنگ بزرگ توسط رژيم صهيونيستي آغاز شده. هر خبرنگار آماتوري ميتواند حتی با از قلم انداختن جنگ شش روزه تاريخ دقيق حمله اعراب به اسراييل را در مثلا جنگ ۱۹۴۸ (جنگ استقلال)، جنگ ۱۹۵۶ (کانال سوئز) و جنگ ۱۹۷۳ (اصطکاک) به مصاحبه شونده يآداور شود. يا در آنجا كه صهيونيست ها را غير يهودي و بي دين مي‌شمارد خاطرنشان گردد كه با اين حساب بيش از 95 درصد يهوديان جهان كه طرفدار ايده حكومت اسراييل و بنوعي صهيونيست هستند از اين دين خارج خواهند بود.

 دريغ كه اين مصاحبه نيز همچون ديگر مصاحبه هاي خبرنگاران خارجي با مسوولان بلندپايه ج.ا خشك و تكراري و بي هيجان گذشت!

درانتها باید اضافه کنم که بعنوان یک ایرانی می توان از میان پاسخ های احمدی نژاد در این مصاحبه سوالات فراوانی مطرح نمود که به دو تا از آنها اشاره می کنم:
احمدی نژاد در این مصاحبه با اشاره به بحران اقتصادی امریکا گفت که امریکا باید پول خود را از مناطق دیگر جهان مثل افغانستان و عراق بیرون کشیده و تنها صرف مردم آمریکا کند. سوال این است که آیا این مساله تنها باید مختص دولت امریکا باشد یا شامل حکومت ایران که میلیاردها دلار صرف کشورهای دیگر کرده است نیز میشود؟

درجای دیگری از مصاحبه وی مذاکره اعراب و اسرائیل را بی نتیجه خواند ، راه حل مذاکره را شکست خورده نامید و صدها ساعت/جلسه مذاکره بین این دو گروه را شاهدی برای این مدعی آورد. سوال اینجاست که با توجه به صدها ساعت/جلسه مذاکره بی نتیجه بین ایران و دول غربی بر سر پرونده هسته ای ایران آیا این کشورها باید راه گفتگو را بی نتیجه و شکست خورده اعلام کرده و بدنبال راه های دیگری باشند؟

 

اين هم بعضی از ديگر اظهارات احمدی نژاد:

1- ما در وهله اول از حمله آمريكا به عراق خوشحال شديم.

2- ما علاقه مند به گفتگو با آمريكا هستيم.

3- سه جنگ بزرگ توسط رژيم صهيونيستي شروع شده است.

4- بيست هزار يهودي در ايران زندگي ميكنند.

5- اسرائيل اصلا در محاسبات ما درنظر گرفته نمي‌شود.

6- در ايران كسي در زندگي شخصي مردم تفحص نمي كند.

7- آمريكا بعلت فشار بر ايران رابطه‌اش با ايران را قطع كرد.

8- ما در ايران خيلي زود ازدواج مي كنيم.

سپتامبر 22, 2008

ارتش سری جمهوری اسلامی

دسته: سیاست — kasravi @ 8:26 ق.ظ

اشتباه‌ نكنيد! منظور من از چنين عبارتي در اين مقاله، نيروي نظامي پنهان ج.ا در داخل يا خارج كشور و يا مواجب بگيران دستگاه‌هاي امنيتي رژيم نيست. اتفاقا مي‌خواهم از كساني سخن برانم كه بعضي‌شان خود را در كنار ميليونها ايراني ديگر منتقد و مخالف ج.ا مي‌دانند.

سيستم اقتصادي غيرشفاف، بيمار‏‏، بي‌برنامه و دايم التغيير و بروكراسي اداري شخص محور (بجاي قانون محور) حاكم بر ايران اين موقعيت استثنايي را براي گروهي فراهم آورده تا يك شبه ره صد ساله بپيمايند و ثروت هايي كلان بياندوزند. رنداني كه از نمد بد دوخت اقتصاد ايران كلاه شكيلي براي خود دوخته‌اند و كلاه گشادي براي سر ديگران! گرچه قاطبه اين گروه، وابستگان مستقيم يا غيرمستقيم رژيم حاكم اند اما ايرانيان سابقا معمولي و غير سياسي نيز در بين‌شان يافت ميشود. كشاورز زاده‌اي شمالي كه همراه برادرانش تا ده-پانزده سال پيش نسل اندر نسل در چند هكتار زمين اجدادي زراعت ميكرد و زندگي معمولي‌اي داشت حالا به مدد افزايش تصاعدي و چند صد برابر شدن قيمت زمين پدري و خريد و فروش متوالي زمين در عرض يك دهه تبديل به ميلياردري شده است كه گرانقيمت‌ترين اتومبيل‌ها را زير پا دارد و تعطيلات‌اش را در ديسكوهاي تايلند‏‏، دوبي و چين مي گذراند. كارمند ساده اداره صنايع و معادن يا شهرداري كه درضمن خدمت، فوق‌ليسانسش را از دانشگاه آزاد گرفته و به رياست اداره يا مهندس ناظر پروژه‌هاي ميلياردي صنعتي ارتقا درجه يافته، اگر راه و چاه رشوه گرفتن و گير نيافتادن را خوب بياموزد؛ مبالغ هداياي دريافتي ماهانه‌اش آنقدر خواهد بود كه حقوق ماهانه در برابرش پول خردي بنظر آيد. به اين ليست موارد بسيار ديگري نيز مي‌توان افزود؛ حتي آن استاد دانشگاهي را كه مسوول توزيع بودجه چند صد ميليوني طرحي پژوهشي است و با بيگاري كشيدن از دانشجويانش و فاكتورسازي قسمت عمده آن را به جيب مي زند! 

اينگونه است كه در تعطيلات نوروزي، در شهركي ويلايي، چند كيلومتر آنطرف تر از مردم درگير قسط و بدهي و اجاره خانه، اتومبيل هاي جگوار و فراري عرصه را بر بنز و بي ام‌و تنگ ميكنند و جوانان نااميد ديگري را تشويق به پيوستن به جرگه آدم هاي زرنگ پولدار!

و اينگونه است كه روز به روز از طبقه متوسط شهري- تاثيرگذارترين گروه در تحولات سياسي يك جامعه- كاسته شده، دسته دسته به طبقه فقير افزوده مي‌شود يا اندك اندك به طبقه مرفه نوظهور مورد بحث ما.

اين افراد اگر گرايشات مذهبي داشته باشند غالبا اتوماتيك وار، بطور علني پشت سر رژيم قرار خواهند گرفت و مدافع آن خواهند شد. اگر كمي مدرن‌تر باشند هرازگاهي درآمدهاي بادآورده‌شان را در دبي‏، نخجوان‏، تايلند يا تركيه صرف عيش و نوش خواهند كرد و اگر ليبرال مسلك بوده و تاب فضاي بسته اجتماعي داخل كشور را نداشته باشند، به پشتوانه ثروت كلان‌، فرزندانشان را براي تحصيل يا زندگي روانه كشورهاي آزاد مي‌كنند.

اينان بهيچ‌وجه خواهان تغيير شرايط نيستند. هم ميترسند با تغييرات كلان، سوراخ دعاي معجزه‌گرشان را گم كنند و هم واهمه دارند كه در پروسه اين تغيير – در هيجان يك انقلاب‏،‌ هرج و مرج يك اعتصاب عمومي يا شرايط نامعلوم تسخير نظامي كشور- هموطنان گرسنه‌شان كه امروز با خشم و حسرت به زندگي‌شان مينگرند، دارايي هاي‌شان را به يغما ببرند. اين گروه، بخصوص دو زيرگروه موخر بالا، شايد از طرح دستگيري دختران بد حجاب ناراضي باشند، شايد چندان از ملايان خوششان نيايد، شايد كيهان را روزنامه مزخرفي بدانند، شايد در مجالس خصوصي همگام با ديگران فحشي را نيز نثار احمدي‌نژاد كنند‏ اما يك كار را هيچگاه نخواهند كرد:

هيچوقت از هيچ حركت سياسي- اجتماعي كه خواهان تغييرات اساسي است پشتيباني نخواهند كرد، چه اين حمايت لفظي و معنوي باشد چه كمكي مادي. جمله كليشه‌اي و كليدي اين دسته اين است: جمهوري اسلامي بد است اما هر حكومتي بجاي آن بيايد بدتر خواهد بود!

اينان درست در بزنگاه‌هاي تاريخي – مانند 18 تير – پشت معترضين را خالي ميكنند و حتي بشدت با آن مخالفت مي‌ورزند و براي اين عمل‌شان دلايل بسياري مي‌آورند كه البته هيچكدامش ظاهرا ربطي به حمايت از بقاي ج.ا ندارد.

اين عده گرچه در عدد قليل اند (شايد كمتر از 5 درصد جمعيت كشور) اما بخش بزرگي از سرمايه كشور بين‌شان دست بدست ميشود و در سياست امروز ايران نقشي درست متضاد نقش بازار در به ثمر رسيدن انقلاب 57 را بازي ميكنند.

بايد فكري براي اين نوكيسه‌گان كه لباس خودي بر تن دارند انديشيد. سودمند‌ترين شيوه نه قهر و كينه و خط و نشان كشيدن بلكه نشان دادن نقش مخرب شان در جنبش تحول خواهي ايرانيان است و متقاعد ساختن‌شان به اينكه سرنگوني ج.ا و بر سر كار آمدن يك حكومت دموكراتيك در درازمدت بسود خودشان نيز خواهد بود.

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آگوست 12, 2008

تنفر از جدول مدال ها يا كاش ميشد در تمام عرصه‌ها المپيك برگزار كرد!

دسته: Uncategorized — kasravi @ 2:16 ب.ظ

این مطلب برگرفته از هفته نامه فرهنگی مهر در سال 1379 (مصادف با المپیک 2000 سیدنی) است که بدون هیچگونه دخل و تصرفی در اینجا آورده میشود.

صميمانه اعتراف مي كنم كه وقتي موعد المپيك مي رسد‏، غمگين ميشوم و در مجموع احساس چندان خوشايندي ندارم. خداي ناكرده آدم كج خيال و مريض الاحوالي نيستم (حداقل اينگونه فكر مي‌كنم). من هم از اينهمه شور و تحرك و هيجان، از اين فستيوال ستايش قدرت جسم و تمركز ذهن لذت مي برم؛ از اين هماوردي هاي مردانه (والبته زنانه)، از اين مچ انداختن‌هاي مدام، از اين تلاش سرسام آور براي سريعتر دويدن، بيشتر پريدن و سنگين تر بلند كردن، از اين برتري جويي لذتبخش و بنيادين، از اين نمايش صادقانه شادماني‌ها و غم ها، از پيروزي‌هاي ناباورانه و شكست هاي خردكننده، رفاقت‌ها، خنده‌ها يا گريه‌ها. راستش در دوراني كه تماشا و لمس احساسات واقعي، احساسات بدون رتوش، بدون ريا، بدون تظاهر، خالص و خلص به كيميابي دست نيافتني بدل شده، المپيك با هيجان جوانانه‌اش، واقعه‌اي دلپذير است.
***
اما آن غم لعنتي، علتي دارد. به‌قول دوستم «خوب بشريم ديگه» و نيازمند افتخار، نيازمند غرور و نيازمند پيروزي و اين نياز لعنتي هيچگاه در المپيك پاسخ مناسبي نمي‌يابد. از اين جدول مدال ها متنفرم. حالم را بهم ميزند. روزهاي المپيك پي در پي مي‌گذرند و من همينطور چشم به انتظار حضور ايران در اين جدول مي‌مانم. هر روز به تعداد كشورهاي حاضر در جدول افزوده ميشود و از ايران خبري نيست. همين حالا كه دارم اين كاغذ را سياه مي‌كنم، 53 كشور در فهرست مدال بگيرها حاضر شده‌اند اما هنوز از ايران خبري نيست. چشم به راه وزنه بردارها و كشتي گيرها مي مانيم. شايد وقتي مهر به دست شما برسد، ايران هم افتخار حضور خود را اعلام كرده باشد . . .
***
داشته هاي ورزش ما تا اين لحظه به راحتي قابل اغماض است: دو بوكسور دوپينگي كه با خفت به كشور بازگشتند. يك بانوي تيرانداز كه در بين 45 نفر، چهل و سوم شد! دو جودوكار حذف شده و يك مقام ششمي براي وزنه برداري. اين واقعيت ورزش ماست.
***
. . . و با خود مي‌انديشم كاش در تمام عرصه‌ها ميشد المپيك برگزار كرد. تا تمام مدعيان علم و سياست و اجتماع، پنجه در پنجه هم مي‌افكندند و با هم مسابقه مي‌دادند تا عيار هركس معلوم شود. يك گروه پزشكي هم باشند تا از دوپينگ جلوگيري كنند. آن وقت ديگر مي توانستيم مرواريدها را از ميان خزه و جلبك جدا كنيم.

منبع:
هفته نامه فرهنگي و هنري مهر، شماره 163، سه شنبه 5 مهرماه 1379، صفحه 28

آگوست 11, 2008

بازخواني داستاني كه در المپيك براي ما رخ خواهد داد!

دسته: Uncategorized — kasravi @ 1:43 ب.ظ

 

بدترين قسمت داستان همان آغازش است: شكست هاي پياپي براي ورزشكاران ايراني! روز نخست، دوم، سوم و چهارم المپيك سپري ميشود و درحاليكه كنيا، زيمباوه و بنگلادش به جدول مدال آوران راه يافته‌اند اثري از ايران در اين جدول ديده نميشود! معدود بانوان ورزشكار ايراني هم در رشته هاي تيراندازي يا قايقراني در انتهاي جدول رده‌بندي رشته هايشان قرار ميگيرند. مجريان برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون با چهره‌اي رنگ پريده به توجيه شكست ها و ناكامي ها‏، قرعه‌هاي بد و نادآوري‌ها ميپردازند و اميدواري ميدهند كه ان شالله بعدي ها جبران خواهند كرد! نوبت به اميد‌هاي مدال آوري ميرسد و معمولا ورزشكاراني كه در بوق و كرنا شده‌اند نتايجي افتضاح مي‌گيرند.

خدا نكند حريفي اسراييلي نيز پيش رو باشد، درحاليكه ورزشكاران مصري، فلسطيني و سوري پنجه در پنجه حريف اسراييلي انداخته‌اند داستان فرعي مصدوميت و حمايت از ملت مظلوم فلسطين خوراك چند روزه رسانه‌ها را فراهم مي‌‌آورد!

در اين بين و درحاليكه فرياد منتقدان ورزش كشور به آسمان بلند شده است جوان ناشناسي در عين ناباوري در وزنه‌برداري يا كشتي روي سكو ميرود و كافيست كه بدين واسطه پرچم مقدس جمهوري اسلامي بالاتر از پرچم آمريكا قرار گيرد آنگاه‌ست كه پيام رهبر معظم در به خاك ماليدن پوزه استكبار در ميان پخش چند صدباره مراسم اهداي مدال و اهتزاز پرچم ها پخش مي‌شود و بهانه‌اي هرچند موقتي براي بستن دهان منتقدان فراهم مي آورد.

اما وقتي شكست‌هاي بعدي ادامه مي يابد و تب پديده‌ها فروكش مي‌كند دوباره آرام آرام زمزمه انتقادات بالا مي گيرد. حالا المپيك به پايان رسيده است و ايران در رده سي تا پنجاهم دنيا ايستاده. برنامه هاي ورزشي تلويزيون چند هفته‌اي با دعوت از كارشناسان و متخصصان به بررسي علل ناكامي كاروان ورزشي ايران مي پردازند و چند نماينده مجلس لفظا خواستار توضيح و احتمالا استيضاح مسوولان ورزش كشور ميشوند.

زمان كه ميگذرد‏ مشكلات روزمره زندگي مردم آرام آرام خاطره المپيك را با تمام حواشي اش از اذهانشان پاك ميكند و اينگونه داستان تكراري ما تا چهار سال ديگر به پايان ميرسد!

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام.